عیدتان مبارک

عید نوروز

سلام

عید همه شما دوستان خوبم مبارک باشه

امیدوارم که سال خوب توام با موفقیت داشته باشید

متاسفانه بدلیل برخی مشکلات کمتر میرسم آزادی کلام خودم و خودت رو به روز کنم ولی به زودی در پی این کوتاهی آپدیت های جدیدی در این وب خواهید دید

 در پناه حق سالهای سال با سربلندی زندگی کنید

ششم بهمن ماه

پر از حرفم نمیدونم از کجا شروع کنم کاغذ و قلم را برداشتم میخوام مثل همیشه داستان بنویسم اما جملات فرارکرده اند، کلمات پراکنده اند ،حرفها بی رنگ شده اند و دریغ از حتی یک نقطه ... خیلی احتیاج به کمک دارم .

دوست خوبم میتونی به کمکم بیایی؟

 اگه جوابت مثبته ششم بهمن ماه ساعت 5 تا 7 در آدرس زیر منتظرتم. حضور گرمت باعث دلگرمی ام میباشد.  

نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب

داستان یک معتاد

سلام دوستان علي هستم يك مسافر

با سلام ‏، من مسافر علي جلالي هستم ، متولد 24/4/1358 تهران . در يك خانواده متوسط به دنيا آمدم و به همراه پدر و مادر و برادرم در تهران زندگي مي كنيم ، البته يك خواهر دارم كه با هم دو قلو هستيم و ايشان در حال حاضر براي گرفتن مدرك دكتراي عمران در خارج از كشور مشغول تحصيل مي باشند .

پدرم ساليان درازي مصرف كننده مواد مخدر ( ترياك ) بود و من از همان سنين كودكي با مواد مخدر آشنا شدم . هميشه از بوي ترياكي كه پدرم مي كشيد خوشم مي‌آمد ، سر انجام همين اشتياق و علاقه باعث شد تا به علت عدم آگاهي خود ، وارد بازي اعتياد شوم . از سن 15 سالگي مصرف ترياك را به صورت تفريحي شروع كردم . آن زمان طريقه استفاده از ترياك را بلد نبودم ، به همين خاطر ترياك را پس داغ كردن و پف دادن به دور سيگار ميماليدم و مي كشيدم . بعد از ترياك مدتها با اين تفكر كه قرص اعتياد ندارد و چون اعصاب من خراب است و من بايد آرامش داشته باشم ، شروع به مصرف قرصهاي ديازپام ، اگزازپام ، لورازپام و ... كردم .مصرف اين قرصها آنقدر روي من تاثير بد گذاشته بود كه اصلاً هيچي از زندگي نمي فهميدم و در بي خبري كامل به سر مي بردم . بعد از يك مدت مصرف قرص را كنار گذاشتم و به طور حرفه اي شروع كردم به مصرف ترياك ، هم به صورت خوراكي و هم به صورت كشيدني ، مصرف حشيش هم كه شده بود نقل مجلس و مكمل ترياك ! مدتي گذشت ، يك روز نشئه ، يك روز خمار . تا اينكه يك روز مامورين محترم نيروي انتظامي منو با 9 گرم ترياك گرفتند . تا صبح از خماري به خودم مي پيچيدم ، فرداي آن روز منو بهمراه عده اي ديگر به دادسراي انقلاب فرستادند و بعد از خوردن 30 ضربه شلاق ، از آنجا روانه زندان قزل حصار شدم . يكماه در زندان به طرز فجيعي خماري ، گرسنگي ، بي خوابي ، درد و ... را تحمل كردم . چشمتان روز بد نبيند ، شپش تمام وجودم را تسخير كرده بود . شلوغي و ازدحام جمعيت در زندان و پر بودن اتاقها باعث شد تا شبها در راهروي بند جوانان ، در كنار دستشوئي بخوابم . البته منظورم اين است كه تا صبح از شدت خماري به خود مي پيچيدم ، چون براي آدمي كه درگير بيماري اعتياد است در هنگام خماري اصلاً خواب مفهومي ندارد . در زندان كساني كه قديمي بودند و مي توانستند مواد مصرف كنند تا صبح به آنچه علاقه داشتند مشغول بودند و چرت مي زدند و آنهائي هم كه چيزي براي مصرف نداشتند از خماري تا صبح...
شبي كه مي‌خواستم از زندان آزاد بشوم ، بر روي ديوار زندان قزل حصار نوشته بود : يادت مي ره ! من پيش خودم گفتم امكان نداره يادم بره ، همه چيز ديگه تمام شد ! ساعت 4 صبح رسيدم خانه ، مادرم براي زيارت به مشهد مقدس رفته بود ، پدرم هم خواب بود . رفتم بالاي سر پدرم ، با گريه بوسش كردم و گفتم : توبه ، توبه ، توبه ! ساعت 6 صبح همان روز براي امتحان رانندگي رفتم شهرك آزمايش ، آنقدر حالم خراب بود كه اصلاً نتوانستم ماشين را روشن كنم . خماري همچنان ادامه داشت ، سرفه هاي شديد و عطسه هاي پياپي ، امانم را بريده بود . پاكي من 40 روز بيشتر دوام نياورد ، البته در اين 40 روز 2 بار ترياك خوردم ، چند بار حشيش كشيدم و 4 بار هم مشروب خوردم ! اصلاً نمي دانم چي شد و چگونه با هروئين آشنا شدم ، اما وقتي به خودم آمدم ، ديدم سرنگ حاوي هروئين در دستم است و تزريقي شده ام . بازي اعتياد به شكل ديگر و از نوع ديگر آغاز شد . اوايل مصرف هروئين فكر مي كردم وارد بهشت شده ام ، فكر مي كردم زندگي يعني همين . غافل از اينكه فرمانبردار شيطان شده ام و دعوتش را با كمال ميل پذيرفته ام . روزها و هفته ها و ماه ها ، يكنواخت و همواره در حالت خماري ، نشئگي و بي خبري در حال سپري شدن بود . مصرف روزانه من شده بود : يك بست ترياك خوراكي ، 2 وعده هروئين مشامي ، يك يا دو وعده تزريق هروئين و دوباره نصف شب هم يك وعده هروئين مشامي‌.

در طول اعتيادم مصرف مواد مخدر گوناگون و روشهاي مختلف مصرف از جمله : قرص اكستازي به صورت خوراكي و مشامي ، تزريق كتامين ، تزريق ترياك ، تزريق قرص را نيز امتحان كردم . تب و لرز و تشنج تنها چيزي است كه از مصرف تزريق ترياك و تزريق قرص به ياد دارم . يادمه يك بار براي تزريق سرنگ را برداشتم و به دستشوئي رفتم ، به ديوار دستشوئي تكيه دادم و روسري مادرم را محكم به دور بازوي راستم پيچيدم ، سرنگ را در رگم فرو بردم ، هنگامي كه ميخواستم روسري را باز كنم ، سرنگ از دستم به داخل چاه توالت افتاد ، در آن لحظه از شدت خماري اصلاً نفهميدم چي كار مي كنم ، سرنگ را با كثافت هاي چسبيده بهش از توي چاه بيرون آوردم و همان جوري دوباره تو رگم فرو كردم و هروئين را تزريق كردم .
وقتي به گذشته فكر مي‌كنم ، اصلاً نمي‌توانم باور كنم كه اينهمه بدبختي ، تاريكي و جهنم را خودم با دستان خودم ، براي خود رقم زدم . اما به هر حال هر چه بود گذشت و از آن دوران تنها يك درس و تجربه باقيمانده و به خوبي اين موضوع را درك كرده ام كه اعتياد را نمي توان پشت خروارها مدرك تحصيلي و هزاران كيلو پست و عنوان و ميلياردها تومان پول وثروت پنهان كرد ، اعتياد در هر لباسي اعتياد است و اصلاً پير يا جوان ، زن يامرد ، با سواد يا بي سواد ، ثروتمند يا فقير ، زشت يا زيبا ، چاق يا لاغر و غيره نمي‌شناسد و هر كسي ممكن است به راحتي وارد اين بازي شود .

من به نقطه اي رسيدم كه با تمام وجودم فرياد مي زدم : خدايا ، من از بد بخت بودن خسته شدم ، من از نادان بودن خسته شدم ، من از بي هدف بودن خسته شدم ، من از خسته بودن خسته شدم !
يك روز از طريق يكي از دوستان ، براي درمان اعتياد با مكاني به نام كنگره 60 آشنا شدم . البته قبل از آشنايي با كنگره 60 تجربه چندين ترك نا موفق مانند ترك با قرصهاي متادون و دي اچ و گياهان دارويي و كپسول هاي دست ساز عطاري ها و همچنين بهزيستي را نيز داشتم .


حرف زدن در مورد كنگره 60 برايم خيلي سخت است ، چون واقعاً نمي دانم چي بايد بگويم . خانواده ، شرافت ، آبرو ، زندگي و حتي زنده بودنم را مديون كنگره 60 هستم . چند روز پيش فرد كارتن خوابي را زير پل سيد خندان ديدم ، وقتي جلو تر رفتم ، ديدم كه اين فرد يكي از دوستان زمان مصرف من است ومن با اين شخص بارها هروئين مصرف كرده بودم . يك لحظه خشكم زد و گفتم خدايا شكرت ، اگر كنگره نبود و ‌اگر من هم مصرف مواد را ادامه داده بودم يا مي‌مردم يا به سرنوشت اين دوست دچار مي‌شدم .

روش درماني كنگره 60 ( تدريجي ) يك روش بي نظير ، معقول ، علمي و تجربي است كه در آن صورت مسئله اعتياد و تخريب هاي مواد مخدر در قسمت جسم ، روان و جهان بيني ( كه شامل انهدام سيستمهاي توليد كننده مواد شبه افيوني و همچنين سيستمهاي ضد درد بدن مي باشد ) بصورت كامل شكافته شده و بطور كلي بر روي شناخت انسان در صور آشكار و پنهان كار مي كند .

قبل از آشنايي با كنگره 60 مانند اكثر انسانها فكر مي‌كردم آخر خط اعتياد ، كارتن خوابي و كنار جوي است . اما پس از مدتي حضور در كنگره باورم نسبت به آخر خط اعتياد عوض شد و به اين نتيجه رسيدم كه آخر خط اعتياد نقطه اي است كه انسان به اين آگاهي برسد كه بدون مواد مخدر هم مي‌توان زندگي كرد و از زندگي لذت برد و انسان بايد باور كند كه مصرف مواد مخدر هيچ دردي را دوا نمي‌كند و مصرف مواد ، خود هزاران درد به همراه دارد‌ . اعتياد انفجاريست كه تخريب آن شايد كمتر از بمب اتم نباشد ! شايد يك فرد با 2 سال مصرف مواد به اين باور و آگاهي برسد ، شايد يكي بعد از سي سال ، شايد يكي با مصرف ترياك و هروئين و يا شخص ديگري با مصرف كراك و شيشه ، شايد يكي كارتن خواب بشود و به اين آگاهي برسد و در خيلي از موارد هم ديده ايم كه بسياري از انسانها تمام زندگي شان را پاي اعتياد مي‌دهند اما باز به آخر خط نمي‌رسند و دست از مصرف مواد مخدر بر نمي دارند و اين قصه تا گور و حتي بعد از مرگ هم ادامه دارد !

اگر بخواهم از زمان اعتياد و تخريبهاي مصرف مواد مخدر بگويم ،‌ ساعتها وقت و ده ها قلم و كاغذ لازم است تا بتوانم ذره اي از سياهي ها و بدبختي هاي اعتياد را يرايتان شرح دهم . قبل از ورود به كنگره 60 ،‌ در شهرك غرب كلي براي خودم بچه معروف بودم و همه منو به اسم علي مايكل مي شناختند ! در مهر ماه سال 82 هنگامي كه 9 ماه از قطع مواد من مي‌گذشت ، به لطف خداوند به سفر حج عمره مشرف شدم و از علي مايكل شهرك غرب تبديل شدم به حاج علي كنگره 60 . يادمه در اولين طواف كعبه با صداي بلند گريه مي‌كردم و در دلم به خداوند مي‌گفتم : خدايا ، من كجا و اينجا كجا ؟ خدايا ، تزريق هروئين كجا و اينجا كجا ؟ خدايا ، من الان بايد مرده باشم ، اينجا چي كار مي‌كنم ؟ خدايا ، كي هستي ، كجا هستي ؟ آيا من لياقت اين همه لطف و رحمت را دارم ؟ آنوقت بود كه فهميدم صفت گذشته در انسان صادق نيست ، چون جاري است . آنوقت بود كه فهميدم با ايمان به خداوند ، سعي و تلاش و استقامت مي‌توان از پائين ترين نقطه به بالاترين نقطه صعود كرد . اگر تا ديروز بد بودم و در عمق تاريكي بسر مي‌بردم ، هيچ دليلي ندارد كه امروز و فردا هم بد باشم و در جهنم اعتياد به سر برم . آنوقت بود كه فهميدم اگر انسان بخواهد ، به خود كرده را تدبير هست ، آنوقت بود كه فهميدم هميشه توبه گرگ مرگ نيست ، مي‌توان از ضد ارزشها بازگشت و زندگي كرد . آنوقت بود كه فهميدم من مي‌توانم همه آنچه كه هست با نيروي عقل خويش تبديل به بهترين كنم و بسوي نقطه اي بيايم كه آغاز نموده ام !

در حال حاضر كه اين مطلب را مي‌نويسم ، پس از طي 11 ماه و 15 روز سفر تدريجي ، 4 سال و 6 ماه از آزادي من مي‌گذرد و به عنوان كمك راهنماي درمان اعتياد در كنگره 60 شعبه آكادمي مشغول خدمت هستم و بعنوان كاپيتان تيم فوتسال كنگره 60 در اين تيم فعاليت مي‌كنم ، تا كنون موفق به كسب 3 عنوان آقاي گلي مسابقات فوتسال كنگره 60 ( جشنواره عقاب طلائي ) كه همه ساله بمناسبت سالروز جهاني مبارزه با مواد مخدر در پارك طالقاني برگزار مي‌شود شده ام . اين مسابقات 3 سال است كه برگزار مي‌شود و در هر دوره 18 يا 19 تيم 10 نفره از اعضاي كنگره 60 در آن شركت داشته اند . همچنين به همراه تيم منتخب فوتسال كنگره 60 تا كنون در 9 دوره مسابقات فوتسال جام رمضان ، جام دهه فجر ، جام چمن مصنوعي پارك لاله در مقابل بزرگان فوتسال ايران و آسيا شركت داشته ام . من در سال 75 ترك تحصيل كردم ، اما به دستور آقاي مهندس در سال 82 براي ادامه تحصيل اقدام كردم و موفق شدم پس از گذراندن 60 واحد تحصيلي مدرك ديپلمم را دريافت كنم ، و در حال آماده سازي خود براي ورود به دانشگاه نيز هستم . همچنين علاوه بر اينكه مشغول كار در يك شركت خصوصي هستم ، در تمام جلسات آموزشي كنگره 60 (شعبه آكادمي ) شركت مي‌كنم ، مدت 17 ماه است كه به كلاس دف نوازي مي‌روم و 2 ماه است كه در كلاس زبان انگليسي نيز ثبت نام كرده ام .

آري ، من همان كسي هستم كه تا ديروز انگل جامعه بودم ، من همان كسي هستم كه تا ديروز لكه ننگ خانواده ام بودم ، من همان كسي هستم كه تا ديروز مردم برچسب هاي بي غيرت ، بي اراده ، دزد و... را به من نسبت مي دادند ، اما چه اتفاقي افتاد كه امروز .... ؟

من تمام اين تغييرات را مديون رحمت خداوند ، زحمات آقاي مهندس دژاكام و راهنماي عزيزم آقاي بابك مشايقي و استادان ديگري چون آقايان رضا تراب خاني و امين دژاكام هستم .

در پايان از پدرم كه خود نيز حدود 6 سال است در كنگره 60 از دام اعتياد آزاد شده و مشغول انجام وظيفه كمك راهنمايي در شعبه رباط كريم است و همچنين از مادرم كه در تمام اين مدت يار وياور من بوده و ايشان هم در شعبه آكادمي كمك راهنما هستند ، و برادر عزيزم كه از بازيكنان تيم راگبي هستند صميمانه سپاسگزارم و اميدوارم هميشه در مسير صراط مستقيم در حال حركت باشند.

ان شاء الله ، همه آن كنيم كه فرمان است مسافر -علي جلالي

محرم

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

 

چه شبی بود یلدا

تندتند میز کارم را جمع  و با همکاران خداحافظی کردم و رفتم قنادی روبروی اداره آجیل و شیرینی شب یلدا را خریدم و بدو بدو بطرف سرویس همکارم رفتم آخه قراربود با سرویس او تا نزدیک منزل بروم

هنوز به دهکده نرسیده راننده سرویس از آیینه نگاهی به من و همکارم انداخت و گفت خیلی شرمنده ام اگه اشکالی نداره امشب شما اینجا پیاده شوید میخوام از مسیر بالا بروم

توی میدون دهکده منتظر اتوبوس مترو شدم  پنج دقیقه - ده دقیقه- یک ربع ... خلاصه سه ربع ایستادم و از اتوبوس خبری نبود ....

باجبار از ایستگاه خارج شدم و تاکسی دربست گرفتم تا مرا به منزل برساند ماشااله شب یلدا نه تنها مغازه دارها گوش میبریدند بلکه راننده تاکسی ها بدتراز مغازه دارها شده بودند تا بالاخره یه تاکسی ایستاد و با مبلغ سه هزار تومن توافق شد آنهم به شرط آنکه بتواند مسافر هم بزند   روی صندلی جلو نشستم تا خیالم راحت باشه ....

راننده بخت برگشته میخواست از فرعی به خیابان اصلی برود که نفهمیدم چطور شد با سر محکم به شیشه جلو خوردم (به این نتیجه رسیدم که کمربند نبستن فاجعه ببار می آورد) احساس کردم خون از سرو صورتم سرازیر شده اما خدا را شکر فقط یه حس بود نفهمیدم چه بلایی سر تاکسی بنده خدا آمد ماشین به سمت راست کشیده می شد. باهزار سلام و صلوات بالاخره به ایستگاه اتوبوس بعدی رسیدیم ترجیح دادم پیاده شوم و بقیه راه را با اتوبوس بروم بنده خدا راننده حاضر نبود پولی بگیره  که با اصرار من قانع شد کرایه  بگیرد البته نه سه هزار تومان .............

************************

تو ایستگاه هم شاید نیم ساعتی معطل شدم  تا بالاخره اتوبوس از راه رسید و سوار شدم ساعت نزدیک هشت بود که به خانه رسیدم خواستم برای خود چای درست کنم که نظرم به سینک ظرفشویی افتاد کلی ظرف بود با اون حال مجبور شدم ظرفها را بشویم .

آمدم انار دانه کنم از هفت تا انار چهار تاش خراب بود ....

به هندوانه رسیدم  مغازه دار محترم مثلاْ بهترین هندوانه را به پسرم داده بود تا بریدمش رنگش پرید و شد سفید رو به صورتی بالاخره با کمی شکر و گلاب قابل خوردن شد

هرطور بود نشستیم تا یلدا را جشن بگیریم قرار شد فال حافظی بگیریم و خوش بگذرانیم یکباره سردرد زیاد مرا به یاد حادثه یکی دو ساعت پیش انداخت این شد که ساعت نه و نیم به رختخواب رفتم تا بلندترین شب سال را بادرد  به صبح برسانم.......

نتیجه این شد نه فال حافظ گرفتیم نه گپی زدیم و نه شامی خوردیم و وای.... وای ....وای.....

 

بهترین راه حل

 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است.. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود.. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟ 

امشب که صدای زنگ در خانه برخواست
در را بازکنید میدانید چرا
ننه سرما آمده تا شادی و سلامتی باخود بیاورد
گرما به خانه دلتان بیاورد
خنده و امید هدیه بیاورد.
 
دلتان شاد لبتان خندان چشمتان برق امید
خانه تان گرم جمعتان جمع باشد
یلدا بر همه مبارک باد.
 

 

سالگرد ازدواج مبارک




http://www.kowsarnoor.net/images/monasebatha/Hzahra.jpg

پيوند آسماني حضرت زهرا (س) با امام علي (ع) مبارک

 http://i7.tinypic.com/6s675za.jpg

اول ذی الحجه، سالروز ازدواج فرخنده

باب الائمه حيدر کرار علي عليه السلام

با فخرسادات

ام الائمه زهراي مرضيه سلام الله عليها مبارک

داستانی کوتاه و آموزنده

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.. 

توسط دوستی که به ایمیلم این داستان را فرستاده بود بدین وسیله از این دوست خوب بسیار سپاسگزارم.

 

 

 

چشمان علی

در تنها اتاق خانه ، کنار بخاری نشسته و بافتنی می بافتم سخت مشغول بافتن بودم و علی دوساله ام  هم بدو بدو میکرد. نگاهم به لیوانی که روی فرش بود، افتاد .

گفتم : علی مامان اون لیوان را از زیرپایت بردار

یه لحظه نگاهی به زیرپایش انداخت و بی تفاوت مشغول بازی شد.

گفتم: پسرم لیوان را از روی فرش بردار

دوباره نگاهی به روی فرش و زیر پایش انداخت و باز هم بی تفاوت بدو بدوی خود را ادامه داد و اینبار از خود صدای هواپیما هم در آورد.

باعصبانیت بافتنی را گوشه ای انداختم و بطرفش رفتم ...

گفتم: مگه باتو نبودم ، همین الان اون لیوان را برمیداری وگرنه حسابت را می رسم.

نگاهی سطحی روی فرش انداخت و با خنده گفت نیست...  هروقت میخواست دلم را بدست بیاورد می خندید و با چشمان گرد نگاهم میکرد و در برابر این حرکتش همیشه تسلیم میشدم . اما اینبار خیلی عصبی بودم دو تا پشت دستی بهش زدم و گفتم بچه مگه کوری پس این چیه و لیوان را روی طاقچه گذاشتم لبهایش را ورچیده بود ولی بازهم با چشمان شیطان و براقش نگاهم کرد  انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت نمیدونم کجا بود.... حالا دیدم....

حالتش طوری بود که دلم لرزید.  باید باورش میکردم آخه بچه ها چون فرشتگان هستند توی ذاتشون دروغ نیست اصلاً دروغ گفتن برایشان بی معنی است حتماً ندیده ....

شاید بازیگوشی باعث شده لیوان را نبینه اما نباید از این مسئله سرسری میگذشتم.  هنوز ساعت سه بود از اینکه او را زده بودم منقلب شده بودم. چرا روی این فرشته کوچولو دست بلند کرده بودم. چرا خودم از جایم بلند نشدم و لیوان را برنداشتم چرا.... چرا

ساعت  5 عصر علی را حاضرو چادری بسرکردم  طبقه بالای مسجد محل یه درمانگاه بود که دکترهای تازه کار ولی خیلی حاذق داشت. خدا را شکرقسمت چشم پزشکی خلوت بود درواقع اولین بیمار ما بودیم. پزشک خیلی جوانی پشت میز نشسته بود و با دست تعارف کرد کنار میز بنشینیم و گفت بفرمائید در خدمتم موضوع لیوان و بازی پسرم را   مو به مو توضیح دادم و اضافه کردم نمیدانم بازیگوشی بوده و یا چشمانش ضعیفه...

دکتر با جدیت  مشغول معاینه شد چند عکس سه بعدی به علی نشان داد و گفت خب حالا ببینم میتونی پر مگس ها را بگیری و بعد چندحالت دیگر عکس نشانش داد شاید نیم ساعت یا بیشتر او را مورد معاینه قرارداد و بعد پشت میزش نشست و گفت خانم از دقتی که بخرج دادید خیلی خوشحالم ....

پسرتان چشم چپش دید درستی ندارد.... قلبم لرزید احساس کردم بدنم یخ کرده با لکنت گفتم یعنی یعنی پسرم کوره اما چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده بودم گفت این مشکل در واقع کوری نیست به این حالت تنبلی چشم میگویند اگه هر کاری را که میگم به درستی انجام بدهید خیلی خیلی زود خوب خواهد شد. هنوز غمگین بودم به خود میگفتم خاکبرسرم دستم بشکنه چرا بیخودی جگرگوشه ام را زدم ... دکتر برای خودش حرف میزد یکباره به خود آمدم گفتم دکتر ببخشید اصلاً حواسم نبود چه میگوئید دکتر با آرامش مجدداً حرفهایش را تکرار کرد . از توی کیفش یه برگه که به چهار قسمت تقسیم شده و درهر قسمت  شکلهای مختلف غیر منظم بود درآورد و گفت یه خودکار قرمز برایش بخر و هر بار دو خط از این شکلها را بگذار با خودکار قرمز پرکند ضمناً اضافه میکنم نه ماژیک نه مداد رنگی و نه هیچ رنگ     دیگه ای تأکید میکنم فقط خودکار قرمز باشه ضمناً از همین الان هم چشم راست پسرت را میبندم تا به چشم چپ فشار، تا از حالت تنبلی بیرون آید و گفت هر روز فقط یک ساعت چشمش را بازکنید موقع خواب هم نیازی به بستن چشمش نیست .چند نوع هم ورزش برای چشم علی داد وگفت یادتون باشه اگه بی تفاوت باشید بینائی خود را به مرور از دست خواهد داد .

عین آدمهای مسخ شده بودم نمیتوانستم باور کنم تنها فرزندم ناقص شود. وقتی چشم علی را بست گفت هفته دیگه همین روز تشریف بیاورید برگه هایی را هم که دادم روزانه هر چقدرش را رنگ کرد تاریخ بزنید و با خودتان بیاورید.  وقتی از درمانگاه بیرون آمدم با غصه به علی نگریستم طفلک با وجود آنکه دستش را گرفته بودم  چندبار سکندری خورد. بی اختیار اشکهایم سرازیر شده بود گرگرفته بودم دلم میخواست فریاد بزنم خدایا چرا بچه من.....؟

وقتی به خانه رسیدیم علی با ناله التماس میکرد اجازه بده چشمم را باز کنم بغلش کردم و بوسیدمش خیلی خود را کنترل کردم زار نزنم وگفتم الهی قربونت برم چندروز که چشمت بسته باشه خوب خوب میشی . بعد برای اینکه مشکل چشمش را آن لحظه از یاد ببرد برایش جا انداختم و کنارش خوابیدم و دو سه تا قصه گفتم تا خوابش برد و ساعت نه شب بود از گرسنگی بیدار شد آنقدر ذهنم درگیر بود که هیچی درست نکرده بودم فوری گوشت چرخ کرده درآوردم و برایش غذا درست کردم  سفره را انداختم  توی بشقابش غذا کشیدم دلش میخواست مثل همیشه قاشق را خودش به دست بگیرد وقتی میدیدم دنبال قاشق میگرده بی اختیار با گریه او هق هق گریستم. شاید اون شب سخترین شب زندگیم بود. با این حال هر چه التماس میکرد چشمش را بازکنم  اینکار را نکردم ....

ازروز بعد برای چند روز سرکار نرفتم و در عوض علی را به بیمارستان و مطب های چشم بردم .یه دکتر  حرفهای  دکتر درمانگاه را تائید کرد یکی دیگه گفت باید برایش عینک بگیرید دید چشمش چهار است جای دیگر گفت باید صبر کنید پانزده سالش بشه چشمش را عمل کنید.

پیش خود گفتم منطقی ترین راه اینه که حرفهای دکتر درمانگاه مسجد را گوش کنم و درمانی که او گذاشته ادامه دهم و همین هم شد و بعد از گذشت سه ماه شکلهایی که علی رنگ میکرد دیگه از خط بیرون نمیزد اسباب بازیهایش را بطور کامل از روی زمین بدون کمک جمع میکرد. دیگه به در و دیوار نمیخورد و توی خیابان راحتتر  راه میرفت و نیازی نبود یک دستش را کنار دیوار بکشد. دکتر هم بشارت داد که چشمش از حالت تنبلی شدید بیرون آمده ولی حتماً مداوایش را برای یکسال کاملاً ادامه دهم حالا دیگر چشمهایش را فقط در روز دو ساعت می بستم  بعد از هشت ماه ادامه مداوا دکتر گفت حالا دیگر برایش عینک مینویسم برای اینکه اذیت نشه یک فریم  سبک بگیرید ....

پانزده سال از آنموقع گذشته حالا علی چه با عینک چه بی عینک مشکل بینایی ندارد . در آنموقع کسی درباره تنبلی چشم اطلاعی نداشت و شاید بندرت پزشکی بود که این مسئله را مطرح میکرد اما حالا میبینم مرتب اعلام میکنند برای بینایی سنجی فرزندان خود را نزد چشم پزشک ببرند .

اگر واقعاً آنروز وجدانم نهیب نمیزد که چرا فرزندم را بیجهت زدم و بی اهمیت از موضوع میگذشتم شاید حالا فرزندم چشمان خود را از دست داده بود باید به تمام مادران دنیا گفت بچه ها چون فرشتگان پاک و چون آب زلالند باید آنها را جدی گرفت .

 اگر فرزندی بد شود حتماً تربیتمان خدشه دار بوده  خود را دریابیم....

نماز در ذی القعده

نمازی با فضیلت بسیار در روز یکشنبه ماه ذی القعده ( نماز توبه )
توسط : عسل خانم

سید ابن طاووس در روایتی نقل کرده که ذی القعده محل اجابت دعاء است در وقت شدت و در روز یکشنبه ی این ماه نمازی با فضیلت بسیار از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که مجملش آن است که هر که آن را بجا آورد، توبه اش مقبول و گناهش آمرزیده شود و خُصَماء او در روز قیامت از او راضی شوند و با ایمان بمیرد و دینش گرفته نشود و قبرش گشاده و نورانی گردد و والدینش از او راضی گردند و مغفرت شامل حال او و والدین او و ذریه او گردد و توسعه ی رزق پیدا کند و ملک الموت با او در وقت مردن مدارا کند و به آسانی جان او بیرون شود.

كیفیت نماز:

در روز یکشنبه غسل کند (به نیت غسل توبه) و وضو بگیرد و چهار رکعت نماز گزارد(دو نماز دو رکعتی)، در هر رکعت حمد یک مرتبه، و قل هُوَ اللهُ أحَدُ سه مرتبه و معوذتین(سوره فلق و سوره ناس) یک مرتبه. پس استغفار کند هفتاد مرتبه (بگوید أستغفراللهَ رَبّی و أتوبُ إلَیهِ) و ختم کند استغفار را به لاحَولَ وَ لاقُوّةَ إلاّ بــِالله العَلیّ ِ العَظیم ِ پس بگوید: یا عزیزُ یا غَفّارُ إغفِر لی ذُنُوبی وَ ذُنُبَ جَمیع ِ المُؤمِنینَ وَ المُؤمِنات ِ فَإنَّهُ لایَغفِرُ الذُّنُوبَ إلاّ أنتَ.

فقیر گوید ظاهر آن است که این استغفار مذکور و دعای بعد را بعد از نماز به جا آورد.

منبع: کتاب شریف مفاتیح الجنان؛ اعمال ماه ذی القعده

التماس دعا

ذی القعده


سلام
مرحوم حاج شیخ عباس قمی در وقایع الایام و مفاتیح الجنان می نویسد :
بدانکه این ماه اوٌل ماههای حرام است که حق تعالی در قرآن مجید ذکر فرموده (و آنها ذی القعده و ذی الحجه ، محرم و رجب است که در اسلام معظٌم و مکرٌم بوده اند) و سیٌد ابن طاووس روایتی نقل کرده که ذی القعده محل اجابت دعاست در وقت شدٌت ، و در روز یکشنبه این ماه نمازی با فضیلت بسیار از رسول خدا (ص) روایت کرده که مجملش آن است که هر که آنرا به جا آورد تو.به اش مقبول و گناهش آمرزیده شود و خصماء او در روز قیامت از او راضی شوند و با ایمان بمیرد و دینش گرفته نشود و قبرش گشاده و نورانی گردد و والدینش از او راضی گردند و مغفرت شامل حال والدین او و ذرٌیه او گردد و توسعه رزق پیدا کند و ملک الموت با او در وقت مردن مدارا کند و به آسانی جان او بیرون شود.( شرح این نماز پر فیض در مفاتیح الجنان آورده شده)
روایت شده که هر که در یکی از ماههای حرام سه روز متوالی که پنجشنبه و جمعه و شنبه باشد روزه بگیرد ثواب 900 سال عبادت برای او نوشته شود . امٌا مناسبت های مهم این ماه عبارتند از:
-         1 ذی القعده ولادت با سعادت حضرت معصومه (س)
-         5 ذی القعده بالا بردن دیوار خانه کعبه توسٌط حضرت ابراهیم (ع)
-         6 ذی القعده نامه نوشتن حضرت مسلم در کوفه برای امام حسین (ع)
-         11 ذی القعده ولادت با سعادت امام رضا (ع)
-         23 ذی القعده روز بسیار شریفی است ، این روز زیارتی مخصوص امام رضا (ع) است و زیارت آن حضرت از دور و نزدیک سنٌت است.
-         25 ذی القعده روز دحو الارض است ، شب و روز بیست و پنجم بسیار با فضیلت و با اهمیٌت هستند اتٌفاقات بسیار مهمی در این روز رخ داده ( که در همانروز پاره ای از آنها را ذکر خواهیم کرد )
-         آخر ذی القعده مصادف با مصیبت عظمی ، شهادت حضرت امام جواد (ع) بوسیله ام الفضل ، که شایسته و مناسب است اقامه عزای آن ولی الله اعظم و حجٌت بزرگ خدا.
ماخذ : کتابسالنامه وزین محض یار مهربان
امیدوارم از برکات این ماه فیض کامل ببریم.

 

مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند با دیگران فرق دارد

مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند با دیگران فرق دارد

در پژوهشی در کانادا مشخص شده که مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند

 از لحاظ ترکیبات شیمیایی با دیگران تفاوت دارد.

دانشمندان در این تحقیق سلولهای مغزی 20 فرد درگذشته را تجزیه کردند

پژوهشگران بافتهای مغز 20 جسد را تجزیه کردند و دریافتند در مغز افرادی که

خودکشی کرده بودند، درصد بالاتری از یک فرایند شیمیایی که باعث تغییر رفتار

می شود، یافت می شود.

این پژوهشگران در مقاله ای در نشریه "بایالاجیکال سایکالاجی"، نشریه تخصصی

روانشناسی زیستی نوشته اند که اتفاقا عوامل محیطی در این تغییرات نقش دارند.

این پژوهشگران که از دانشگاههای وسترن اونتاریو و اوتاوا مشغول تحقیق دراین باره

 بودند، بافتهای مغز 10 نفر را که خود کشی کرده بودند و 10 نفر دیگر را که به طور

ناگهانی به دلایل دیگر مرده بودند، تجزیه کردند.

آنها دریافتند که DNA افرادی که در گروه خودکشی قرار داشتند، تحت تاثیر فرایندی

 به نام متیلاسیون است که در تنظیم رشد سلولی دخیل است.

متیلاسیون همان جریانی است که جلوی فعالیت ژنهای ناخواسته را در سلولها

می گیرد تا مثلا ژنی که برای ساخت پوست ضروری است، برای این کار فعال شود،

 نه برای ساختن بافت قلب.

میزان متیلاسیون در مغزهای گروه خودکشی تقریبا 10 برابر گروه دیگر بود و ژنی که

 غیر فعال شده بود، نوعی گیرنده پیامهای شیمیایی بود که در تنظیم رفتار نقشی

اساسی دارد.

پژوهشگران در این مقاله احتمال می دهند که این روند در "طولانی شدن و یا

بازگشت اختلالات افسردگی" دخیل باشد. در پژوهش هایی که پیش از این انجام

شد، مشخص شد که تغییر در فرایند متیلاسیون می تواند حاصل ترکیبی از عوامل

ژنتیک و محیطی به نام "اپیژنتیک" باشد.

دکتر مایکل پولتر، سرپرست این تحقیقات می گوید: "این مسئله که ژنوم تا این حد در

مغز منعطف عمل می کند، بسیار تعجب آور است چون سلولهای مغزی تقسیم

نمی شوند. نورونها در آغاز زندگی به وجود می آیند بنا بر این دانستن این که

مکانیزم های اپیژنتیک همچنان اتفاق می افتند، جالب است. "

یافته های این تحقیق راه را برای پژوهش در این باره و یافتن روش های درمانی تازه

 باز می کند.

جان کریستال، سردبیر نشریه بایالاجیکال سایکالاجی می گوید: "شواهد تازه به

دست آمده نشان  می دهد که عوامل ژنتیک و محیطی می توانند تغییرات طولانی

مدت در مغز ایجاد کنند. به علاوه این تغییرات می توانند در روند زندگی فرد تغییرات

اساسی ایجاد کنند. این تغییرات شامل افزایش اختلالات مربوط به افسردگی و

احتمالا خودکشی هستند

برنامه نویس و مهندس

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

  برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ... 

عید سعید فطر

سحر گاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه میبخشد

به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن،خوب بودم،خوب ماندن را...

عید سعید فطر بر تمام عاشقان مبارک باد

کلاس اول

اولین بار بود  از مامانم جدا می شدم خیلی بغض داشتم  دلم میخواست زارزار گریه کنم اما بابام گفته بود تو دیگه بزرگ شدی داری می ری مدرسه تا باسواد بشی برای خودت خانم بشی... همین حرف باعث شد جلوی خودمو بگیرم و گریه نکنم. با مونس که دختر همسایه دیوار به دیوارمان بود به مدرسه رفتیم خواهر اون و خواهر من هر دو در مدرسه نزدیک مدرسه ما درس می خواندند برای همین چهار نفری بطرف مدرسه رفتیم.

من و مونس هردومون بغض کرده بودیم و دلمان می خواست زار زار گریه کنیم همون موقع زنگ بصدا درآمد بهمون گفتند توی صف بایستیم تابحال توی صف نبودم وارد اتاقی شدیم که اسمش کلاس بود یه عالمه میزهای دراز و صندلی هایی داشت که به میزها چسبیده بود چون خیلی کوچولو بودم اولین میز کنار خانم معلم نشستم . خانم معلم یه زن لاغر قد بلند بود گفت من معلم شما هستم فامیلم هم رحیمی است بعد شروع کرد یکی یکی از ما اسم پرسیدن به من که رسید گفتم آناهیتا هستم کلی نازم کرد و دست روی موهای صافم کشید و سرم را بوسید و گفت تا حالا فکر کردم تو ژاپنی هستی آخه قیافه ات عین ژاپنی هاست . ازش خیلی خوشم اومد از مونس هم اسمش را پرسید اونم بوسید و گفت از این به بعد به آناهیتا می گم ژاپنی به تو هم میگم توپولی .

از مدرسه خیلی خوشم اومد معلم را هم خیلی دوست داشتم دیگه گریه نکردم وقتی به خانه اومدم به مامانی گفتم خانم معلمم اسمم را گذاشته ژاپنی وقتی مامانی اسم معلمم را فهمید گفت چه جالب میدونی خانم معلمت همکلاسم بوده و ما خیلی با هم دوست بودیم مثل تو و مونس این بود که مدرسه برام عین خانه دومم بود

حالا سالها از کلاس اول و اون روزهای خوب میگذره تو هم اگه دوست داری از خاطرات مدرسه ات برام تعریف کن.  دوستدارهمه کلاس اولیهای جدید و قدیم  آناهیتا

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
img/daneshnameh_up/1/1e/ramezan.jpg
به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت.
جنگ بدر در سال دوم هجرت.
فتح مکه در سال هشتم هجرت.
مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.
بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری.

منابع :
هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 21

 

ماه رمضان ماه نزول قرآن ماه رحمت پروردگار ماه آمرزش گناهان مبارک باد

                                                                                   التماس دعا

 

بچه اینقدر دست به تلفن نزن مگه نمی بینی چقدر پول تلفن می آد؟

بچه اینقدر با کامپیوتر کار نکن مگه نمی بینی برق چقدر گران شده؟

بچه نمی فهمی اینقدر تلویزیون روشن نکن.... !

ای خدا بچه چقدر بهت بگم لامپهای اضافه را خاموش کن...؟

وای خدا الان وقت هوس کردنه؟ برام مرغ درست کن ... برام خوراک گوشت درست کن... 

این غذا را میخوام  اون غذا را می خوام...

اه دیگه دیونم کردی پس یه باره بگو سرتو بزار و بمیر به هیچکس تلفن نزنم 

با کامپیوتر کار نکنم لامپهای کم مصرف را هم روشن نکنم 

 تلویزیون تماشا نکنم مرده شور این زندگی رو ببرن که دیگه خسته شدم.

آره منم خسته شدم مگه چقدر تحمل دارم مگه با دویست و پنجاه تومن هم میشه زندگی کرد

 پول دوا و درمانم را بدم پول آب و برق و گاز و تلفن را بدم یا اینکه ارزاق برای خانه بخرم ......

کارم از آرزو گذشته ای کاش پول داشتم لباس می خریدم ای کاش پول داشتم فرش

می خریدم ای کاش پول داشتم یه مسافرت می رفتم

تفاوت بین آدمها شده از زمین تا آسمان توی یه اداره دو تا کارمندکه کار می کنن

 چون اون یکی رسمی است و حقوقش کمتر از یک میلیون تومان نیست ولی این یکی

کارمند بخش پیمانکاری است و دویست و پنجاه تومن میگیره از لحظه ای که میره

سرکار مشغول کارکردنه تا لحظه ای که ساعت کار تموم میشه  تازه این یکی چون

 کارمند بخش پیمانکاری است اگه صداش هم دربیاد میگن خیلی ناراحتی دیگه نیا سرکار

ولی اونی که کارمند رسمیه اگه کار هم بکنه کار مفیدش روزی دو سه ساعته بقیه

ساعتهاش رو یا جدول حل می کنه یا روزنامه میخونه یا مشغول گوش دادن

به رادیو و پیگیری مسابقات فوتباله .....

خدایا نمیدونم چه مصلحت میدونی اما هر چه هست فرج خیر کن نظری به بندگانت بنداز...

آمین

میلاد با سعادت منجی دو عالم حضرت امام مهدی (عج) را به عموم

مسلمین تبریک و تهنیت عرض میکنم با امید روزی  که غیبتش پایان یابد و در

خدمت و در رکابش باشیم آمین.

www.azadiiiii.blogfa.ir

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

داستان بسيار تاسف انگيز و تاثير گذار از جامعه فعلي خودمان!!!!!شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!

 

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكه هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»

دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

http://www.kocholo. org/article- 1088--0-0. html

 

تولدت مبارک

سه سال بیشتر نداشت گفت: می خوای بگم چطوری بدنیا آمدم؟

با تعجب گفتم : آره عزیزم بگو چطوری بدنیا آمدی....

گفت: بالای ابرا بودم داشتم بازی می کردم یه دفعه فرشته ای صدام زد ،

گفت بیا کنار سرسره وایسا  از اون بالا به زمین نگاه کردم دیدم هم تو و

 هم خاله دستاتونو بالا گرفتید و دارید می گید خدایا یه نی نی بهم بده

اول خواستم برم پیش خاله بعد دیدم او دو تا نی نی داره وقتی ترا

نگاکردم دیدم تو اصلاًنی نی نداری دلم خیلی برات سوخت رفتم روی

سرسره ایستادم تا دهانت را بازکردی پریدم پائین و تو منو قورت دادی

حال شانزده سال را باهم و کنار هم پشت سر گذاشتیم و  خدای مهربانم 

را هرثانیه شاکرم و به درگاهش سجود میکنم چراکه ترا بهم هدیه داد .

خواستم برات هدیه بگیرم

گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیبائیم

برگ گفت: مرا بفرست که مظهر ایستادگیست

بید گفت: مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سربه زیر دارم

به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم

به ناگاه قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست

یکباره با شوق گفتم

قلبم را می فرستم چون او

خود زیباست، مظهر ایستادگیست

سربه زیر و با نجابت است

 تولدت مبارک سینا جان

 

 

 

واقعه ای در دل كوه

غـنوده كعبه و ام القری به بستر خــواب

ولـــی به دامن غار حرا دلی بی تـــاب

نخفته، شب هــه شب، دیده خـدا بینش

ز دیــده رفته به دامن سرشك خونینش

بســان مـــرغ شباهنگ ناله سر كرده

بــه كـوه، نــــاله جانسوز او اثر كرده

دلـش، لبالــب اندوه و محنت و غم بود

بـه كـامش، از غم انسان شرنگ ماتم بود

وجـــود وی هــمگی درد و التهاب شده

ز آتــش دل خــود همچو شمع آب شده

كــه پیــك حضـرت دادار، جبرئیل امین

عیـان بـه منظر او شد، خطاب كرد چنین:

بخـوان به نام خدایـی كه رب ما خلق است

پــدیــد آور انســـان ز نطفه و علق است

بـخوان كه رب تو باشد ز ما سوا اكـــرم

كــه ره نمود بشر را، به كاربرد قــلم

بـه گوش هوش چو این نغمه سروش شنید

هـزار چشمه نــور از درون او جوشید

ز قید جسم رها شد، به ملك جان پیوست

شكست مرز مكان را، به لا مكان پیوست

درون گلشن جانــش شكفت راز وجـود

گـشود بـــار در آن دم به بارگاه شهود

بـه بـزم غیب چو تشریف قربتش دادند

در آن مشـاهده منشــور عزتش دادند

چـو غرقه گشت وجودش به بحر ذات احد

غبــار میم، بشد زایل از دل احــمد

بــه بی نشانی مطلق ازو نشان برخاست

حجـاب كثرت موهوم از میــان برخاست

دوبــاره چون به مكان، رو، ز لامـكان آورد

امیــد و عشق و رهایی به ارمغان آورد

درود و رحـمت وافر، ز كردگار قدیـــر

بـر آن گزیده یزدان، بـر آن سراج منیر

                                   "محمود شاهرخی"

 

 

مقدمه ای برای کل داستانهایم

 

باسلام

باطلاع تمام عزیزانی که نوشته هایم را میخوانند می رسانم داستانهایی

 که می نویسم اصلاْ مربوط به شخص خود و خانواده ام نیست. گاهی از

روی بعضی حرکات و رفتارهایی که در اطراف می بینم  داستانی به ذهنم

می آید گاهی اوقات از روی خاطراتی که برایم تعریف میشه و گاهی هم

بداهه نویسی است عزیزانی بودند که تصور کردند داستان پدر مربوط به

خودم است اما عرض میکنم بخاطر روز پدر و از زبان فرزندی نوشتم که

میخواست به پدرش  هدیه ای بدهد و هدیه او فقط دعا بود....

دررابطه با داستان میترا نیز دفتر خاطراتی بود که خلاصه آنرا نوشتم.

دل گرفته در مورد دوستی بود که ناخودآگاه نقاشی او را دیدم و نوشتم

داستانهای من - کارگر خانه.... بداهه نویسی است

درددل  از اسمش پیداست و الی آخر.....

                                                       با تشکر از تمام عزیزان

                                                         نرگس صادقی

 

قاسم

سوره اسرا(17) ، آیه 23

و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى

****************

چهره اش را غمی سنگین پوشانیده بود و با نگاهی خیره به پنجره روبرو مینگریست شاید جسمش آنجا بود اما روحش دوردورها را سیر میکرد...

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب رجوع کنید

ادامه نوشته

امام علی(ع)

 

 

خشم کینه های نهفته را برمی انگیزد.

پدر

 

بابای من یه مرد تمام عیار بود. فداکار، مهربان، درستکار و زحمتکش هر غروب که به خانه برمیگشت با دستان پر و صورت بشاش صدا میزد گلهای باغم بیائید بابا اومد تاج سرم چراغ خانه ام بیا که همسرت آمده و ما با و ذوق و شوق به استقبالش میرفتیم. هرگز سر بی شام بربالین نمیگذاردیم

توپ و تانک نمیتوانست این شادی و خوشبختی را از بین ببرد.....

حالا بابام به خانه میآد با دست پر اما نه برای ما،  دیگرگلهای باغش را صدا نمیزند چراغ   خانه اش را خاموش کرد و تاج سرش را دور انداخت.

هرروز با کلی مهمون مثل خودش به خانه میآید پای منقل می نشینند  همیشه خماره

خانه گرمی سابق را نداره  سفره مان همیشه خالیه،  حالا میخواد آبجی بزرگم را به دوستش ، شوهر بده. آخه دوستش وضعش بهتر ما ست قول داده اگر آبجی را به او بده جنس بیشتری بهش برسونه.

نزدیک روز پدر است دوستانم میگن به بابات کادو چی میدی؟

به اونها جواب ندادم آخه روم نمی شه بگم بابام معتاد شده، اما از همین امشب دست به دعا بلند میکنم و از خدا و از تمام فرشته ها میخوام که دوباره مامان به خونه برگرده بابا هم خوب بشه و با دست پراز میوه و آذوقه به خانه برگرده و سلامت بشه از خدا میخوام  کاری کنه که آبجی ام دیگه بخاطر اینکه مجبوره زن دوست بابام بشه اینقدر گریه نکنه .....

میلاد حضرت علی (ع) مبارک باد

 

چه زشت است کوچکی به هنگام نیاز و

سرکشی به هنگام بی نیازی

 

 

دل گرفته

دیروز کنار هم نشسته بودیم تو نقاشی میکشیدی و من تماشا میکردم از حلقه ازدواج قطره های خون جاری بود از خورشید خون میچکید دوتا مار مرتب نیش میزدند....

دلم گرفت نه از نقاشی، بلکه از تلاطم درونت چه سخت است وقتی دختر جوانی باشی و با هزاران آرزو پای سفره عقد بنشینی و برای شروعی تازه بله بگویی اما ببینی آن زندگی باب میلت نیست همسری که با عشق انتخاب  کردی توزرد از آب درآید....

بچه دار بشی انتظار داشته باشی پس از آن سختی ها حامیت باشد اما افسوس و صد افسوس که او هم درکت نمی کنند. فقط به فکر خویش است....

به خود برگردیم ، زمان کودکی ،  هرلحظه بزرگ شدنمان با دیدن دور و اطرافمان میگذرد ، یاد می­­گیریم و یاد میگیریم و یاد میگیریم ....

اگر دست نوازش برسرمان کشیده شد لبخند بزنیم و دوست بداریم اگر بزمین خوردیم بلند شویم خود را بتکانیم و زندگی هرلحظه اش یادگیری و تجربه است  ....

ما به این دنیا نیامدیم که همیشه خوشحال و راضی باشیم،  نیامدیم همه چیز را بروفق مرادمان باشد. از تو میپرسم اگر همه چیز خوب و خوش باشد غم و اندوه ، شکست و بیماری ، تولدو مرگ نباشد آیا نفس کشیدن و بودن ارزش خواهد داشت. آیا خاطره ای باقی میماند تا قصه ای درست شود.  همه ما روزی از  نسل جدید به نسل قدیمی تبدیل خواهیم شد باید به بازماندگانمان از تجارب  خود بگوییم .

حیف نیست در حسرت ماند و چه کنم چه کنم را پیشه خود کرد.

داستان میترا

 

دوستان مهربانم سلام

سلامی به گرمای خورشید و به لطافت و نرمی گلهای یاس و نرگس و مریم ....  بارها و بارها قصد داشتم در روزهای خاص وب خود را به روز کرده و تبریکات صیمانه ام را نثار شما خواننده عزیز کنم.

عید نوروز روز معلم روز پرستار- روز زن و قدردانی از تمام بهشتیانی که خداوند وعده آنرا داده .....

 این قصور دلیل خاصی داشته ، کم و بیش در جریان آن هستید « داستان میترا»  تا بحال مینوشتم بهمان صورتی که تعریف شده بود و اگر دستنوشته ها خیلی عامیانه است بدین وسیله پوزش میطلبم . اول اینکه دستورزبانم خوب نیست و دوم دفتر خاطراتی بود که عزیزی بدستم سپرد و با اجازه او در وب خود بی آنکه چیزی را کم و زیاد کنم  نوشتم.

حال عزیزانم بدلیل آنکه میخواهم ماجرا را از اول تا به آخر بنویسم تا تأثیر بیشتری از خود بجا بگذارد با اجازه صفحه جدیدی را باز کرده این داستان را از درآن میگذارم.

با تشکر از همه شما عزیزانی که با صبر و حوصله خود مرا در نوشتن و به پایان رساندن ماجرا یاری نمودید.

برای خواندن داستان به ادامه مطلب رجوع کنید
 

ادامه نوشته

هرکس نهایت علاقه و نظرش را به تو ابرازنمودُ

 تو نیز نهایت فرمانبرداری ات را به او ابراز دار.

                                                                                         امام هادی(ع)

 

۱- میخواستم بگم امروز گردهمائی وب لاگ نویسان در فرهنگسرای شفق است اما گویا دیر به اطلاعم رسید

۲- از دوست عزیزم "طه " کمال تشکر را دارم .