
در تنها اتاق خانه ، کنار بخاری نشسته و بافتنی می بافتم سخت مشغول بافتن بودم و علی دوساله ام هم بدو بدو میکرد. نگاهم به لیوانی که روی فرش بود، افتاد .
گفتم : علی مامان اون لیوان را از زیرپایت بردار
یه لحظه نگاهی به زیرپایش انداخت و بی تفاوت مشغول بازی شد.
گفتم: پسرم لیوان را از روی فرش بردار
دوباره نگاهی به روی فرش و زیر پایش انداخت و باز هم بی تفاوت بدو بدوی خود را ادامه داد و اینبار از خود صدای هواپیما هم در آورد.
باعصبانیت بافتنی را گوشه ای انداختم و بطرفش رفتم ...
گفتم: مگه باتو نبودم ، همین الان اون لیوان را برمیداری وگرنه حسابت را می رسم.
نگاهی سطحی روی فرش انداخت و با خنده گفت نیست... هروقت میخواست دلم را بدست بیاورد می خندید و با چشمان گرد نگاهم میکرد و در برابر این حرکتش همیشه تسلیم میشدم . اما اینبار خیلی عصبی بودم دو تا پشت دستی بهش زدم و گفتم بچه مگه کوری پس این چیه و لیوان را روی طاقچه گذاشتم لبهایش را ورچیده بود ولی بازهم با چشمان شیطان و براقش نگاهم کرد انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت نمیدونم کجا بود.... حالا دیدم....
حالتش طوری بود که دلم لرزید. باید باورش میکردم آخه بچه ها چون فرشتگان هستند توی ذاتشون دروغ نیست اصلاً دروغ گفتن برایشان بی معنی است حتماً ندیده ....
شاید بازیگوشی باعث شده لیوان را نبینه اما نباید از این مسئله سرسری میگذشتم. هنوز ساعت سه بود از اینکه او را زده بودم منقلب شده بودم. چرا روی این فرشته کوچولو دست بلند کرده بودم. چرا خودم از جایم بلند نشدم و لیوان را برنداشتم چرا.... چرا
ساعت 5 عصر علی را حاضرو چادری بسرکردم طبقه بالای مسجد محل یه درمانگاه بود که دکترهای تازه کار ولی خیلی حاذق داشت. خدا را شکرقسمت چشم پزشکی خلوت بود درواقع اولین بیمار ما بودیم. پزشک خیلی جوانی پشت میز نشسته بود و با دست تعارف کرد کنار میز بنشینیم و گفت بفرمائید در خدمتم موضوع لیوان و بازی پسرم را مو به مو توضیح دادم و اضافه کردم نمیدانم بازیگوشی بوده و یا چشمانش ضعیفه...
دکتر با جدیت مشغول معاینه شد چند عکس سه بعدی به علی نشان داد و گفت خب حالا ببینم میتونی پر مگس ها را بگیری و بعد چندحالت دیگر عکس نشانش داد شاید نیم ساعت یا بیشتر او را مورد معاینه قرارداد و بعد پشت میزش نشست و گفت خانم از دقتی که بخرج دادید خیلی خوشحالم ....
پسرتان چشم چپش دید درستی ندارد.... قلبم لرزید احساس کردم بدنم یخ کرده با لکنت گفتم یعنی یعنی پسرم کوره اما چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده بودم گفت این مشکل در واقع کوری نیست به این حالت تنبلی چشم میگویند اگه هر کاری را که میگم به درستی انجام بدهید خیلی خیلی زود خوب خواهد شد. هنوز غمگین بودم به خود میگفتم خاکبرسرم دستم بشکنه چرا بیخودی جگرگوشه ام را زدم ... دکتر برای خودش حرف میزد یکباره به خود آمدم گفتم دکتر ببخشید اصلاً حواسم نبود چه میگوئید دکتر با آرامش مجدداً حرفهایش را تکرار کرد . از توی کیفش یه برگه که به چهار قسمت تقسیم شده و درهر قسمت شکلهای مختلف غیر منظم بود درآورد و گفت یه خودکار قرمز برایش بخر و هر بار دو خط از این شکلها را بگذار با خودکار قرمز پرکند ضمناً اضافه میکنم نه ماژیک نه مداد رنگی و نه هیچ رنگ دیگه ای تأکید میکنم فقط خودکار قرمز باشه ضمناً از همین الان هم چشم راست پسرت را میبندم تا به چشم چپ فشار، تا از حالت تنبلی بیرون آید و گفت هر روز فقط یک ساعت چشمش را بازکنید موقع خواب هم نیازی به بستن چشمش نیست .چند نوع هم ورزش برای چشم علی داد وگفت یادتون باشه اگه بی تفاوت باشید بینائی خود را به مرور از دست خواهد داد .
عین آدمهای مسخ شده بودم نمیتوانستم باور کنم تنها فرزندم ناقص شود. وقتی چشم علی را بست گفت هفته دیگه همین روز تشریف بیاورید برگه هایی را هم که دادم روزانه هر چقدرش را رنگ کرد تاریخ بزنید و با خودتان بیاورید. وقتی از درمانگاه بیرون آمدم با غصه به علی نگریستم طفلک با وجود آنکه دستش را گرفته بودم چندبار سکندری خورد. بی اختیار اشکهایم سرازیر شده بود گرگرفته بودم دلم میخواست فریاد بزنم خدایا چرا بچه من.....؟
وقتی به خانه رسیدیم علی با ناله التماس میکرد اجازه بده چشمم را باز کنم بغلش کردم و بوسیدمش خیلی خود را کنترل کردم زار نزنم وگفتم الهی قربونت برم چندروز که چشمت بسته باشه خوب خوب میشی . بعد برای اینکه مشکل چشمش را آن لحظه از یاد ببرد برایش جا انداختم و کنارش خوابیدم و دو سه تا قصه گفتم تا خوابش برد و ساعت نه شب بود از گرسنگی بیدار شد آنقدر ذهنم درگیر بود که هیچی درست نکرده بودم فوری گوشت چرخ کرده درآوردم و برایش غذا درست کردم سفره را انداختم توی بشقابش غذا کشیدم دلش میخواست مثل همیشه قاشق را خودش به دست بگیرد وقتی میدیدم دنبال قاشق میگرده بی اختیار با گریه او هق هق گریستم. شاید اون شب سخترین شب زندگیم بود. با این حال هر چه التماس میکرد چشمش را بازکنم اینکار را نکردم ....
ازروز بعد برای چند روز سرکار نرفتم و در عوض علی را به بیمارستان و مطب های چشم بردم .یه دکتر حرفهای دکتر درمانگاه را تائید کرد یکی دیگه گفت باید برایش عینک بگیرید دید چشمش چهار است جای دیگر گفت باید صبر کنید پانزده سالش بشه چشمش را عمل کنید.
پیش خود گفتم منطقی ترین راه اینه که حرفهای دکتر درمانگاه مسجد را گوش کنم و درمانی که او گذاشته ادامه دهم و همین هم شد و بعد از گذشت سه ماه شکلهایی که علی رنگ میکرد دیگه از خط بیرون نمیزد اسباب بازیهایش را بطور کامل از روی زمین بدون کمک جمع میکرد. دیگه به در و دیوار نمیخورد و توی خیابان راحتتر راه میرفت و نیازی نبود یک دستش را کنار دیوار بکشد. دکتر هم بشارت داد که چشمش از حالت تنبلی شدید بیرون آمده ولی حتماً مداوایش را برای یکسال کاملاً ادامه دهم حالا دیگر چشمهایش را فقط در روز دو ساعت می بستم بعد از هشت ماه ادامه مداوا دکتر گفت حالا دیگر برایش عینک مینویسم برای اینکه اذیت نشه یک فریم سبک بگیرید ....
پانزده سال از آنموقع گذشته حالا علی چه با عینک چه بی عینک مشکل بینایی ندارد . در آنموقع کسی درباره تنبلی چشم اطلاعی نداشت و شاید بندرت پزشکی بود که این مسئله را مطرح میکرد اما حالا میبینم مرتب اعلام میکنند برای بینایی سنجی فرزندان خود را نزد چشم پزشک ببرند .
اگر واقعاً آنروز وجدانم نهیب نمیزد که چرا فرزندم را بیجهت زدم و بی اهمیت از موضوع میگذشتم شاید حالا فرزندم چشمان خود را از دست داده بود باید به تمام مادران دنیا گفت بچه ها چون فرشتگان پاک و چون آب زلالند باید آنها را جدی گرفت .
اگر فرزندی بد شود حتماً تربیتمان خدشه دار بوده خود را دریابیم....