بابای من یه مرد تمام عیار بود. فداکار، مهربان، درستکار و زحمتکش هر غروب که به خانه برمیگشت با دستان پر و صورت بشاش صدا میزد گلهای باغم بیائید بابا اومد تاج سرم چراغ خانه ام بیا که همسرت آمده و ما با و ذوق و شوق به استقبالش میرفتیم. هرگز سر بی شام بربالین نمیگذاردیم

توپ و تانک نمیتوانست این شادی و خوشبختی را از بین ببرد.....

حالا بابام به خانه میآد با دست پر اما نه برای ما،  دیگرگلهای باغش را صدا نمیزند چراغ   خانه اش را خاموش کرد و تاج سرش را دور انداخت.

هرروز با کلی مهمون مثل خودش به خانه میآید پای منقل می نشینند  همیشه خماره

خانه گرمی سابق را نداره  سفره مان همیشه خالیه،  حالا میخواد آبجی بزرگم را به دوستش ، شوهر بده. آخه دوستش وضعش بهتر ما ست قول داده اگر آبجی را به او بده جنس بیشتری بهش برسونه.

نزدیک روز پدر است دوستانم میگن به بابات کادو چی میدی؟

به اونها جواب ندادم آخه روم نمی شه بگم بابام معتاد شده، اما از همین امشب دست به دعا بلند میکنم و از خدا و از تمام فرشته ها میخوام که دوباره مامان به خونه برگرده بابا هم خوب بشه و با دست پراز میوه و آذوقه به خانه برگرده و سلامت بشه از خدا میخوام  کاری کنه که آبجی ام دیگه بخاطر اینکه مجبوره زن دوست بابام بشه اینقدر گریه نکنه .....