تولدت مبارک
سه سال بیشتر نداشت گفت: می خوای بگم چطوری بدنیا آمدم؟
با تعجب گفتم : آره عزیزم بگو چطوری بدنیا آمدی....
گفت: بالای ابرا بودم داشتم بازی می کردم یه دفعه فرشته ای صدام زد ،
گفت بیا کنار سرسره وایسا از اون بالا به زمین نگاه کردم دیدم هم تو و
هم خاله دستاتونو بالا گرفتید و دارید می گید
خدایا یه نی نی بهم بده
اول خواستم برم پیش خاله بعد دیدم او دو تا نی نی داره وقتی ترا
نگاکردم دیدم تو اصلاًنی نی نداری دلم خیلی برات سوخت رفتم روی
سرسره ایستادم تا دهانت را بازکردی پریدم پائین و تو منو قورت دادی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حال شانزده سال را باهم و کنار هم پشت سر گذاشتیم و خدای مهربانم
را هرثانیه شاکرم و به درگاهش سجود میکنم چراکه ترا بهم هدیه داد .
خواستم برات هدیه بگیرم
گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیبائیم
برگ گفت: مرا بفرست که مظهر ایستادگیست
بید گفت: مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سربه زیر دارم
به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم
به ناگاه قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست
یکباره با شوق گفتم
قلبم را می فرستم چون او
خود زیباست، مظهر ایستادگیست
سربه زیر و با نجابت است
تولدت مبارک سینا جان