مقدمه ای برای کل داستانهایم

 

باسلام

باطلاع تمام عزیزانی که نوشته هایم را میخوانند می رسانم داستانهایی

 که می نویسم اصلاْ مربوط به شخص خود و خانواده ام نیست. گاهی از

روی بعضی حرکات و رفتارهایی که در اطراف می بینم  داستانی به ذهنم

می آید گاهی اوقات از روی خاطراتی که برایم تعریف میشه و گاهی هم

بداهه نویسی است عزیزانی بودند که تصور کردند داستان پدر مربوط به

خودم است اما عرض میکنم بخاطر روز پدر و از زبان فرزندی نوشتم که

میخواست به پدرش  هدیه ای بدهد و هدیه او فقط دعا بود....

دررابطه با داستان میترا نیز دفتر خاطراتی بود که خلاصه آنرا نوشتم.

دل گرفته در مورد دوستی بود که ناخودآگاه نقاشی او را دیدم و نوشتم

داستانهای من - کارگر خانه.... بداهه نویسی است

درددل  از اسمش پیداست و الی آخر.....

                                                       با تشکر از تمام عزیزان

                                                         نرگس صادقی

 

قاسم

سوره اسرا(17) ، آیه 23

و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى

****************

چهره اش را غمی سنگین پوشانیده بود و با نگاهی خیره به پنجره روبرو مینگریست شاید جسمش آنجا بود اما روحش دوردورها را سیر میکرد...

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب رجوع کنید

ادامه نوشته

امام علی(ع)

 

 

خشم کینه های نهفته را برمی انگیزد.

پدر

 

بابای من یه مرد تمام عیار بود. فداکار، مهربان، درستکار و زحمتکش هر غروب که به خانه برمیگشت با دستان پر و صورت بشاش صدا میزد گلهای باغم بیائید بابا اومد تاج سرم چراغ خانه ام بیا که همسرت آمده و ما با و ذوق و شوق به استقبالش میرفتیم. هرگز سر بی شام بربالین نمیگذاردیم

توپ و تانک نمیتوانست این شادی و خوشبختی را از بین ببرد.....

حالا بابام به خانه میآد با دست پر اما نه برای ما،  دیگرگلهای باغش را صدا نمیزند چراغ   خانه اش را خاموش کرد و تاج سرش را دور انداخت.

هرروز با کلی مهمون مثل خودش به خانه میآید پای منقل می نشینند  همیشه خماره

خانه گرمی سابق را نداره  سفره مان همیشه خالیه،  حالا میخواد آبجی بزرگم را به دوستش ، شوهر بده. آخه دوستش وضعش بهتر ما ست قول داده اگر آبجی را به او بده جنس بیشتری بهش برسونه.

نزدیک روز پدر است دوستانم میگن به بابات کادو چی میدی؟

به اونها جواب ندادم آخه روم نمی شه بگم بابام معتاد شده، اما از همین امشب دست به دعا بلند میکنم و از خدا و از تمام فرشته ها میخوام که دوباره مامان به خونه برگرده بابا هم خوب بشه و با دست پراز میوه و آذوقه به خانه برگرده و سلامت بشه از خدا میخوام  کاری کنه که آبجی ام دیگه بخاطر اینکه مجبوره زن دوست بابام بشه اینقدر گریه نکنه .....

میلاد حضرت علی (ع) مبارک باد

 

چه زشت است کوچکی به هنگام نیاز و

سرکشی به هنگام بی نیازی

 

 

دل گرفته

دیروز کنار هم نشسته بودیم تو نقاشی میکشیدی و من تماشا میکردم از حلقه ازدواج قطره های خون جاری بود از خورشید خون میچکید دوتا مار مرتب نیش میزدند....

دلم گرفت نه از نقاشی، بلکه از تلاطم درونت چه سخت است وقتی دختر جوانی باشی و با هزاران آرزو پای سفره عقد بنشینی و برای شروعی تازه بله بگویی اما ببینی آن زندگی باب میلت نیست همسری که با عشق انتخاب  کردی توزرد از آب درآید....

بچه دار بشی انتظار داشته باشی پس از آن سختی ها حامیت باشد اما افسوس و صد افسوس که او هم درکت نمی کنند. فقط به فکر خویش است....

به خود برگردیم ، زمان کودکی ،  هرلحظه بزرگ شدنمان با دیدن دور و اطرافمان میگذرد ، یاد می­­گیریم و یاد میگیریم و یاد میگیریم ....

اگر دست نوازش برسرمان کشیده شد لبخند بزنیم و دوست بداریم اگر بزمین خوردیم بلند شویم خود را بتکانیم و زندگی هرلحظه اش یادگیری و تجربه است  ....

ما به این دنیا نیامدیم که همیشه خوشحال و راضی باشیم،  نیامدیم همه چیز را بروفق مرادمان باشد. از تو میپرسم اگر همه چیز خوب و خوش باشد غم و اندوه ، شکست و بیماری ، تولدو مرگ نباشد آیا نفس کشیدن و بودن ارزش خواهد داشت. آیا خاطره ای باقی میماند تا قصه ای درست شود.  همه ما روزی از  نسل جدید به نسل قدیمی تبدیل خواهیم شد باید به بازماندگانمان از تجارب  خود بگوییم .

حیف نیست در حسرت ماند و چه کنم چه کنم را پیشه خود کرد.

داستان میترا

 

دوستان مهربانم سلام

سلامی به گرمای خورشید و به لطافت و نرمی گلهای یاس و نرگس و مریم ....  بارها و بارها قصد داشتم در روزهای خاص وب خود را به روز کرده و تبریکات صیمانه ام را نثار شما خواننده عزیز کنم.

عید نوروز روز معلم روز پرستار- روز زن و قدردانی از تمام بهشتیانی که خداوند وعده آنرا داده .....

 این قصور دلیل خاصی داشته ، کم و بیش در جریان آن هستید « داستان میترا»  تا بحال مینوشتم بهمان صورتی که تعریف شده بود و اگر دستنوشته ها خیلی عامیانه است بدین وسیله پوزش میطلبم . اول اینکه دستورزبانم خوب نیست و دوم دفتر خاطراتی بود که عزیزی بدستم سپرد و با اجازه او در وب خود بی آنکه چیزی را کم و زیاد کنم  نوشتم.

حال عزیزانم بدلیل آنکه میخواهم ماجرا را از اول تا به آخر بنویسم تا تأثیر بیشتری از خود بجا بگذارد با اجازه صفحه جدیدی را باز کرده این داستان را از درآن میگذارم.

با تشکر از همه شما عزیزانی که با صبر و حوصله خود مرا در نوشتن و به پایان رساندن ماجرا یاری نمودید.

برای خواندن داستان به ادامه مطلب رجوع کنید
 

ادامه نوشته