دیروز کنار هم نشسته بودیم تو نقاشی میکشیدی و من تماشا میکردم از حلقه ازدواج قطره های خون جاری بود از خورشید خون میچکید دوتا مار مرتب نیش میزدند....

دلم گرفت نه از نقاشی، بلکه از تلاطم درونت چه سخت است وقتی دختر جوانی باشی و با هزاران آرزو پای سفره عقد بنشینی و برای شروعی تازه بله بگویی اما ببینی آن زندگی باب میلت نیست همسری که با عشق انتخاب  کردی توزرد از آب درآید....

بچه دار بشی انتظار داشته باشی پس از آن سختی ها حامیت باشد اما افسوس و صد افسوس که او هم درکت نمی کنند. فقط به فکر خویش است....

به خود برگردیم ، زمان کودکی ،  هرلحظه بزرگ شدنمان با دیدن دور و اطرافمان میگذرد ، یاد می­­گیریم و یاد میگیریم و یاد میگیریم ....

اگر دست نوازش برسرمان کشیده شد لبخند بزنیم و دوست بداریم اگر بزمین خوردیم بلند شویم خود را بتکانیم و زندگی هرلحظه اش یادگیری و تجربه است  ....

ما به این دنیا نیامدیم که همیشه خوشحال و راضی باشیم،  نیامدیم همه چیز را بروفق مرادمان باشد. از تو میپرسم اگر همه چیز خوب و خوش باشد غم و اندوه ، شکست و بیماری ، تولدو مرگ نباشد آیا نفس کشیدن و بودن ارزش خواهد داشت. آیا خاطره ای باقی میماند تا قصه ای درست شود.  همه ما روزی از  نسل جدید به نسل قدیمی تبدیل خواهیم شد باید به بازماندگانمان از تجارب  خود بگوییم .

حیف نیست در حسرت ماند و چه کنم چه کنم را پیشه خود کرد.