یلدا

یلدا شب عشق است یلدا شب سرد است با دلهای گرم ........

وقتی بچه بودم مادربزرگ همیشه برام قصه شب یلدا را تعریف می کرد چه عشق و صفایی داشت دور هم بودن هندونه و انار و میوه های شب یلدا را خوردن چه حالی میداد اون آجیلهای خوشمزه کنار بخاری نفتی و تماشای تلویزیون و برنامه های مخصوص شب یلدا خیال می کردم چقدر یلدا طولانی است و عشق می کردم وقتی می خوابیدم و میگفتم آخ جون امشب از همیشه بیشتر می خوابم و ...........

خنده داره شب یلدا فقط یک دقیقه از دیگر شبها بلندتره حالا می فهمم عمرماست که کوتاه کوتاهه و بخاطر یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن چه احترامی برای این شب قائلیم و جشن می گیریم .

میخوام تفالی به حافظ بزنم و براتون بخونم......... حمد و سوره

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم                      در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم                  هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ايم

عمري گذشت با به اميد اشارتي                          چشمي بدان دو گوشه ابرو نهاده ايم

ما ملك عافيت نه به لشكر گرفته ايم                     ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده يام

تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز                   بنياد بر كرشمه جادو نهاده ايم

بي زلف سركشش سرسودائي از ملال                 همچون بنفشه برسرزانو نهاده ايم

در گوشه اميد چو نظارگان ماه                              چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم

                                  گفتي كه حافظا دل سرگشته ات كجاست

                                  در حلقه هاي آن خم گيسو نهاده ايم

ما بدين درنه پي حشمت و جاه آمده ايم               از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم                     تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

سبزه خط تو ديديم و زبستان بهشت                  به طلب كاري اين مهر گياه آمده ايم

ادامه نوشته

 

ادامه نوشته

تنهای تنها نشسته بود و به دور دستها می نگریست برای چندمین بار با آستین لباسش اشکهای صورت را زدود فکر می کرد حالا که عصای دست می خواهم کجا هستند. یادش امد با چه مشقتی فرزندان را تروخشک کرد و از گلوی خودش گرفت و توی دهان بچه ها گذاشت . برای خود خرید نمی کرد اما بهترین ها برای بچه ها بود یادش آمد چطور لباسهای پسرش را با آب سرد زمستان می شست و تاصبح می نشست کنار بخاری تا لباس را خشک کند و مواظب باشد نسوزد یادش آمد زمانی که دخترش مریض بود روزها و روزها بالا سر دخترک می نشست و قطره قطره آب به دهان کودکش می گذاشت یادش آمد با چه شور و شوقی در تدارک جشن عروسی فرزندانش بود ولی حالا بچه ها او را به امان خدا رها کرده بودند. تف به این زندگی رغت بار .....

پس از ماهها صدای زنگ در برخاست از جای خود با سختی بلند شد شاید ده دقیقه طول کشید تا توانست در را باز کند خدای من چه میدید فرزندان- عروسان - دامادها و نوهها با سبدی از گل و جعبه شیرینی .........

پس هنوز هم می توان امید داشت زندگی شیرین است هنوز رحم در دل انسانهاست هنوز آخرزمان نشده باز هم فرصت زیاد است

لبخند بر لب به طرف آشپزخانه رفت تا بتواند برای پذیرایی همه چیز را مهیا کند.

مطالب جالب و خواندنی زیادی براتون دارم منتظر نوشته های بعدی باشید.

هیچ کار خیری را از روی ریا انجام نده و هیچ کار خیری را از روی حیا ترک مکن.

(حضرت محمد «ص»)

اول ذیحجه بر تمام مومنین مبارک باد.

 

مقدمه

دوستان عزیزم سلام

زندگی سراسر تجربه است چه تلخ و چه شیرین آنقدر حرفها درونش نهفته است که می شود یک عمر را با آن گذراند. هرچه هستید و هرکه هستید سعی کنید فقط برای درون خودتان مثبت باشید. اگه می خواهید به آرامش دست یابید از خودتان شروع کنید.

 شر و غم و غصه و بدبینی راکنار بگذار نفس عمیق بکش خوب از خودت چه می خواهی.

عاشق شدی- از عشقت گریزانی- فکر خبیثانه به ذهنت خطور کرده- احساس تنهایی می کنی- پوچ شدی - کسی بهت محل نمی گذاره - خواهر و برادرهایت را بیشتر از تو دوست دارند- از شلوغی بدت می آید- دوست نداری بخندی - حوصله هیچکس و هیچ چیز را نداری- فکر خودکشی به ذهنت خطور کرده- از دیدن پدر و مادر و خانواده شاید تمام آدما متنفری- آرزوی ازدواج کردن داری کسی به سراغت نمی آید و.... می تونیم سعی کنیم همه با هم مشکلاتمان را حل کنیم بیایید گروه شویم با هم فکری همدیگر خودمان را شاد و سرافراز کنیم.

 

ادامه نوشته