چهره اش را غمی سنگین پوشانیده بود و با نگاهی خیره به پنجره روبرو مینگریست شاید جسمش آنجا بود اما روحش دوردورها را سیر میکرد. یادش آمد زمانی که برای خواستگاری به همراه والدینش به خانه سمیرا رفته بودند و برای اولین بار دختــر باریک اندام وگندمگون را نظاره کرد دلش لرزید و احساس کرد همانی است که سالها بدنبالش میگشته با لبخند نگاهی به مادر خدابیامرزش انداخت یعنی «بله» ...

مراسم بله برون، حنا بدان و عقد و عروسی عین برق و باد گذشت و زندگی مشترکشان آغاز شد  . مثل یک جفت مرغ عشق نفسشان بهم بند بود خوشبختی شان زمانی بیشتر شد که خدا به آنها چهار فرزند دختر و پسر پشت سرهم و هرکدام به فاصله دو سال داد . صبح تا شب کار میکرد وقتی به خانه برمیگشت یه نگاه به زن و بچه ها کافی بود تا خستگی روز را ازیاد ببرد .

بچه ها بزرگ و بزرگترشدند درس خواندند برای خود دکتر ومهندس شدند و وقت ازدواجشان رسید و هرکدام جفتی انتخاب کردند و راهی خانه و زندگی شان  شدند چهار بچه تبدیل به شانزده فرزندو عروس و داماد و نوه شد .

دوباره  قاسم و سمیرا تک و تنها ماندند اما خوشحال و خوشبخت ....

چرخ گردون چرخید اینبار نه  بروفق مراد . سال بدی بود سمیرا با یک سرماخوردگی جزئی دارفانی را وداع گفت و قاسم را به عزا نشاند و لبخند بر لبش خشکید چهره شادابش غمین شد . دخترها و پسرها تصمیم گرفتند خانه را بفروشند تا یاد مادرشان پدر را آزرده تر نکند و باعث نشود که او را هم از دست دهند.  بعد از سمیرا دلش به بچه ها و نوه هایش خوش بود دو سال دیگر گذشت کم کم عروسها و دامادها سرناسازگاری بازکردند هرکدام بهانه میگرفتند پیرمرد را به دیگری پاس میداد و بالاخره کاری که نباید انجام شود صورت گرفت  دخترها و پسرها بدون میل و رغبت و به خواست همسرانشان پدر را به خانه سالمندان انتقال دادند. عجب زمانه غریبی ...

یکباره چشمان قاسم از اشک پرشد دوست داشت فریاد بزند من که زمین گیر نشده بودم هنوز حقوق بگیر دولتم دست گدایی جلوی کسی دراز نکرده ام  پس چرا مرا رها کردند. از جا برخاست و به حیاط مهمانسرای سالمند رفت و روی نیمکت زیر درخت بید مجنون نشست آنجا را خیلی دوست داشت خاطرات بودن با سمیرا برایش تداعی میشد حس میکرد عزیز دلش سمیرای مهربانش به درد و دلهایش گوش میدهد. اینبار به وضوح صدای سمیرا را میشنید انگار پشت سرش بود ... نه جلوی رویش نشسته بود...  نه انگاری که صدا از کنار گوشش شنیده میشد...  هر چه بود صدای دلنشین سمیرا می گفت قربانت گردم در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه ، چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند. بازهم مثل همیشه توکلت را از دست نده. نسیم ملایمی به صورتش وزیدن گرفت انگار کسی صورتش را بوسید. احساس شعف به او دست داد وقت ناهار برعکس همیشه خیلی اشتها داشت ناهار و دسرش را تا آخر خورد پرستار با خوشحالی گفت میل دارید مجدداً برایتان غذا سرو کنم. سرش را تکان داد و گفت نه متشکرم سیر شدم  دست و دهانش را شست و به اتاقش برگشت . احساس سرزندگی به وجودش برگشت.

****************

صبح مثل همیشه از خواب برخاست و برای هواخوری به حیاط رفت دلش مثل گنجشک میزد روی نیمکت زیر بید مجنون نشست . پرستار به سراغش آمد پدرجان تشریف نمی آورید صبحانه میل کنید؟ نگاهی به پرستار انداخت از جا برخاست و به اتاق ناهارخوری به دیگر دوستان ملحق شد . روی میز یک فنجان شیر ، یک فنجان چای و چند تا نان تست با پنیر و پودر گردو بود مشغول خوردن شد صبحانه که تمام شد پرستار آمدو او را به دفتر راهنمایی کرد. نگاهش به سمت راست دفتر افتاد.  پسر بزرگش با دسته گل رز قرمز ایستاده و میخندید . چشمانش از اشک شوق خیس بود. تا پدر را دید خود را جلوی پای پدر انداخت و به پاهایش بوسه میزد. سعی کرد او را از زمین بلند کند پسرم عزیز دلم این چکاریست که میکنی و پسرگفت ترا بخدا حلالم کن آمدم تا ما را قابل بدانی و به خانه برگردی و خود کمک کرد تا پدر لباسهایش را   جمع آوری کند همه فرزندانش به استقبال آمده و اشک شوق میریختند.

بچه ها برای پدر یک خانه نقلی در محله قبل گرفتند و یک پرستار تمام وقت استخدام کردند.  روی دیوار اتاق خواب  قاب عکس عروسی قاسم و سمیرا و در پائین آن قاب عکس عروسی فرزندان و روی طاقچه عکس نوه ها به چشم میخورد دراتاق پذیرایی  بوفه ای به سبک قدیمی به چشم میخورد که ظروف مسی و نقره های جهیزه سمیرا در آن چیده شده بود.

خانه پر ازیادگارهای سمیرا شده بود ،  قاسم چنان به وجد آمده بود که قهقهه میخندید و بر روی گونه هایش اشک فرو میریخت و چنان فرزندان خود را مینگریست گویی که میخواست دست تک تک آنان را ببوسد.

گرمای وجود سمیرا را درکنار خود احساس میکرد انگار میگفت قاسم جان قربانت گردم دیدی گفتم همه چیز روبراه میشه....