يك خاطره و يك درددل

دو پسري بودند كه در سنين خيلي خيلي پايين مادرشون اونا رو رها كرد و رفت و پدرشون آن دو را به دندان گرفت و با هر سختي بود با كمك عمه و مادربزرگ آن دو را سرو سامون مي داد تا اينكه پدرشون بعد از چند سال زن گرفت و از آن به بعد مسئوليت بچه ها با زن بابا بود مسلمه كه عقايد مختلف است و بچه ها يك جور براي خودشون تربيت داشتند و زن بابا مي خواست اونا رو به كام خودش تربيت كنه و بهرحال چنين شد و آنها بزرگ و بزرگ شدند تا پسر دومي پاشو تو يه كفش كرد كه ميخواد ازدواج كنه و بالاخره با كمك پدر و زن بابا به مراد دلش رسيد و ازدواج كرد و پسر بزرگه هم سه سال بعد از او تصميم به ازدواج گرفت آن هم با دخترخاله تني خودش و برگشت به سمت مادر اصلي و واقعي خودش روز عروسيش بود كه ديدم دو پسر اونجور كه بايد و شايد به پدر و زن بابا احترام نمي گذاشتن اينجا بود كه ديدم اي داد و بيداد  پسرها جلوي روي همسرانشان و جلوي روي يكي دو تا آشناي غريب چقدر نسبت به زن بابا بي احترامي مي كردند.

مي خوام بگم آدم هر چقدر هم سختي كشيده باشده مگه بايد جلوي ديگران كسي را خوار و ذليل كنه بنظر شما بايد هرجور ميخوان رفتار كنن پس حرمت اينهمه سال زحمت كشيدن پدر و زن بابا و عمه و مادربزرگ چي ميشه پس .........

واي كه به روزي مينگرم كه اين دو خودشان صاحب اولادهايي خواهند شد كه خود آنها را بي حرمت خواهند كرد

مادر و پدران ما هرچقدر سختگيري مي كردند سربلند نمي كرديم و اعتراضي نداشتيم اما در حق پدر و مادر خوب تا نكرديم اولادهايمان درحقمان جفا مي كنند واي به روزي كه اولادهايشان با آنان چه خواهند كرد...........