مقدمه
دوستم نگاهم کرد و گفت مگه می شه چیزی از خدا نخواهی ؟ تازه اول راهی باید از خدا بخواهی خیر را سر راهت بیاورد. از خدا بخواه خوشبخت و شاد باشی . از خدا بخواه همیشه یار و یاورت باشد و هرگز ترا به خودت وامگذارد.
خب حالا از اون برام حرف بزن چه جور پسریه؟ کجا باهاش دوست شدی؟ چه شکلیه ؟ تحصیلاتش چقدر است؟ خانواده اش کی هستند؟ ....
بیا بنشین برات تعریف کنم. توی چت باهم آشنا شدیم خیلی پسر ماهیه لیسانس گرفته تک پسر خونواده است. پولداره - پولشون از پارو بالا می ره باباش کارخونه داره مامانش یه فروشگاه بزرگ لوازم خانگی داره خواهرش هم یک مزون داره ولی حالا خودش هنوزکار نمی کنه بهم گفته دوست ندارم برم و زیر دست بابام کارکنم ؟ از اینکه مامانم بخواد امر ونهی کنه بدم می آد می گه میدونی توی خونه همیشه حرف حرف خودم بوده و هست.
خب پول توجیبی اش را از کجا تامین می کنه؟
خب معلومه فعلاْ مامان و باباش و خواهرش شرایط را براش فراهم می کنن. هرکدام توجیبی حداقل صدهزارتومان بهش می دن. باباش یه ماشین مزدا براش خریده - مامانش هم غیراز پول توجیبی هرچی اراده می کنه براش تهیه می کنه. قیافه اش هم که حرف نداره قد بلند چارشونه پوست برنزه خیلی خوش تیپ همه دخترا براش می میرن تا حالا صدتا دختر خاطرخواهش شدن ولی محل هیچکدامشون نگذاشت. تازه گفته برام میمیره گفته چنان جشن عروسی برام می گیره که همه انگشت به دهن بمونن هرچی دلم خواست برام می گیره راستی عروسیم می آیی؟
خب معلومه مگه می شه که نیام تو بهترین دوست منی خب اهل کجا هستند؟
راستش نمی دونم.شاید اهل تهران باشه ...
بهم حرفی نزد. چون آنقدر شور عشق توی سرم بود که اگه هر چی میخواست بگه نمی شنیدم غیراز عشق کورکورانه خودم و بس.....