کارگر خانه ای بزرگ بود خانه ای که به قصر بیشتر شبیه بود چندین اتاق خواب یک اتاق منحصر به کتابخانه اتاقی فقط مخصوص خیاطی سالن بزرگ پذیرایی با بهترین و لوکسترین وسایل پرده هایی داشت که اگر او کل زندگیش را می فروخت باز بپای قیمت آن پرده ها نمی رسید با این حال خانم و آقا خیلی ساده و بی آلایش زندگی می کردند خانم از صبح تا پنج بعدازظهر سرکار بود و آقا هم تقریباْ تا ساعت هشت شب همیشه سرکار بود فقط روزهای تعطیل دور هم بودند لباسهای خانم و آقا خیلی تمیز و مرتب بود اما خیلی معمولی خانم چادر به سر نمی کرد اما آنقدر در طرز لباس پوشیدن دقت داشت که هیچوقت جلب توجه نمی کرد . بچه ها در مدرسه دولتی درس می خواندند روزهای جمعه آقا آقازاده را به حمام می برد خانم هم دختر خانم را به حمام می برد و بعد لباسهای آنها را اتوکشیده و مرتب شده تنشان می کرد و بعد به اتفاق دست بچه ها را می گرفتند راهی منزل بزرگان می شدند.
هیچوقت خانم گلایه ای نمی کرد که ای مرد اینهمه مال و منال داریم و بازهم مثل آدمهای معمولی زندگی می کنیم غذای ساده می خوریم بچه ها را مدرسه دولتی می فرستیم تفریحاتمان همان تفریحاتی است که آدمهای معمولی دارند. شاید ماهی یکبار بیشتر به پارک نمی رویم و شاید سالی یکبار بیشتر مسافرت نمی کنیم آنهم تمام مسافرتمان خلاصه شده یا زیارت حضرت معصومه یا شاه عبدالعظیم و یا خیلی ترقی کنیم مشهد
کارگر با خود می اندیشید راستی خانم با وجود آنکه من برایش کار انجام می دهم باز مرا قسم می دهد خود را خسته نکنم سرماه اولین کارش پرداخت حقوق من است و کلی هم آذوقه برایم مهیا می کند شاید بیش از آنچه مصرف خودشان باشد ..
باغبان خانه را بچه ها عمو خطاب می کردند و زن باغبان که اکثر اوقات خودش غذا می پخت آقا با هزار احترام آنها را به نزد خود می آورد و با سلام و صلوات سر یک سفره غذا می خوردند مگر صاحب اینهمه مال و اموال اینقدر خل شده که با کارگرانش سر یک سفره غذا بخورند.
بچه ها اگر می خواستند برای صرف ناهار یا شام پشت میز بنشینند پدر اخمی می کرد و می گفت سفره حرمت دارد و در برابر نعماتی که خداوند عطا فرموده باید با احترام رفتار کرد باید با احترام بنشینیم و غذا را دور سفره صرف کنیم ....
شاید این استدلالها برای خیلی ها پوچ و بی محتوا باشه اما صاحب خانه خود را ملزم میدانست که خیلی از نکات را رعایت کنه
یک روز کارگر دل به دریا زد به خانم خانه آنچه در دل داشت بازگو نمود و گفت شما اینهمه مال و منال را از کجا بدست آورده اید.
خانم خانه خنده باوقاری کرد و چیزی نگفت کارگر با خود گفت حتماْ تو دلش می گه عجب آدم فضولیه بتوچه مربوط او همیشه از بزرگترها و حتی از شوهر خدابیامرزش شنیده بود هیچکس از مال حلال نمی تونه صاحب مال و ثروت بشه مگه آنکه ظلمی کرده باشه
دوباره رویش را بطرف خانم کرد اما حرفی نزد خانم انگار معنی نگاهش را فهمیده بود دست از کارش کشید و آمد کنار کارگرش نشست دستهای چروکیده او را نوازشی کرد و گفت من هم چون تو یک زندگی معمولی داشته و دارم این خانه را که می بینی امانتی بیش نیست کارگر با تعجب او را نگریست چون پس از سالها که در آن خانه رفت و آمد داشت می دید که همه چیز بنام صاحب خانه یعنی همسر همین خانم است ....
گویا زن فکر او را خوانده بود خنده ای کرد و گفت منظورم این نبود که این خانه مال کس دیگری غیر از خودمان باشد منظورم همه این چیزهایی که در این دنیا داریم امانت است و روزی به آیندگان باید تحویل داد و بار سفر را بست و به جایی که حق گفته برویم در آنجا این وسایل به چه دردی می خورد باید توشه ای که برای آخرت اندوخته ایم را با خود ببریم.. ...
من گفتم ما چون تو خیلی عادی زندگی می کردیم من یک معلم بودم و همسرم هم کارمند یک اداره دولتی همینطور که حالا هم هستیم یک روز که شاید سال اول ازدواجمان بود عموی ناتنی مان آمد عموئی که هرگز به عمرم او را ندیده بودم با پدرم گفتگو کرد و پس از مدتی مقداری از مال و ثروتش را به نام پدرم زد و رفت و شاید همان یکبار او را دیدم و هرگز به خود اجازه ندادم از پدرم درباره سخنانش با عمو بپرسم ... اما می دیدم پدرم سعی می کند ثروتی را که به دست آورده به راه خیر مصرف کند و همیشه برای عمویم دعا می کرد و این خانه را که می بینی هدیه ای بود از طرف عمویم که پدرم به ما داد من همینطور که گفتم هرگز نپرسیدم چه بود و چه شد اما یاد گرفتم که من نیز چشم به این مال ندوزم چون معتقدم آنچه را که یکروزه بدست آوردم خواست خدا بوده و اگر او بخواهد می تواند به چشم بهم زدنی ازما همه چیز را باز ستاند پس مال به دنیا خواهد ماند و این ما هستیم که باید رخت سفر ببندیم
کارگر با خود اندیشید چقدر درباره این زن و مرد اشتباه کردم اما باز هزاران سوال به سلولهای خاکستریش هجوم آوردند می خواست دهان باز کند و باز بپرسد که زن صاحب خانه از جا برخاست و گفت لعنت بر شیطان- نشستن و بیش از قدری باعث می شود یواش یواش دهان به غیبت باز شود چه خوب و چه بد صحیح نیست درباره کسی یا چیزی حرف زد.......

