تو اگر میدانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن
ازمن خسته نمی پرسیدی که ای زن تو چرا تنهایی؟!
روحم خسته است از همه چیز توی این دنیا خسته تر است به تلنگری دلم می شکند به کوچکترین حرفی چون حباب روی آب می ترکم و شاید این روزگار غریب است که مرا تنها و دلشکسته تر از هرکس کرده از رو می خندم و از داخل می گریم از رو شادم و از داخل پر از زخم هستم به هر کس می خواهم خوبی کنم بخیال آنکه درحقش دشمنی می کنم خنجری میزند که زخمش تا اعماق وجودم را می سوزاند ...
از خدا می پرسم ای خدا مرا به کدامین گناه اینقدر می گریانی و منتظر می مانم شاید برای خود جوابی بیابم و می اندیشم که شاید دلی را شکسته ام شاید غمی به کسی رساندم ولی ای خدا تو که میدانی همیشه خیرخواه دیگران بودم تو که میدانی حتی اگر کسی به ظاهر به من لبخندی زد از اعماق وجود شادی کردم و دوستش داشتم تو که میدانی آنکه به من تهمت ناروا زد از صمیم دل بخشیدمش و باز خواستم بدانم اگر کاری از من ساخته است برایش انجام دهم .....

