تنهای تنها نشسته بود و به دور دستها می نگریست برای چندمین بار با آستین لباسش اشکهای صورت را زدود فکر می کرد حالا که عصای دست می خواهم کجا هستند. یادش امد با چه مشقتی فرزندان را تروخشک کرد و از گلوی خودش گرفت و توی دهان بچه ها گذاشت . برای خود خرید نمی کرد اما بهترین ها برای بچه ها بود یادش آمد چطور لباسهای پسرش را با آب سرد زمستان می شست و تاصبح می نشست کنار بخاری تا لباس را خشک کند و مواظب باشد نسوزد یادش آمد زمانی که دخترش مریض بود روزها و روزها بالا سر دخترک می نشست و قطره قطره آب به دهان کودکش می گذاشت یادش آمد با چه شور و شوقی در تدارک جشن عروسی فرزندانش بود ولی حالا بچه ها او را به امان خدا رها کرده بودند. تف به این زندگی رغت بار .....
پس از ماهها صدای زنگ در برخاست از جای خود با سختی بلند شد شاید ده دقیقه طول کشید تا توانست در را باز کند خدای من چه میدید فرزندان- عروسان - دامادها و نوهها با سبدی از گل و جعبه شیرینی .........
پس هنوز هم می توان امید داشت زندگی شیرین است هنوز رحم در دل انسانهاست هنوز آخرزمان نشده باز هم فرصت زیاد است
لبخند بر لب به طرف آشپزخانه رفت تا بتواند برای پذیرایی همه چیز را مهیا کند.