X
تبلیغات
خودم و خودت - داستان میترا

خودم و خودت

همه چیز و همه جا

داستان میترا

فاصله خواستگاری تا عقد و عزیمت به امریکا بیش از پنج ماه طول نکشید بصورت وکالتی به عقد پسردایی ام درآمدم  و چون وکالتی ازدواج میکردم  بدین وسیله شیره به سرم مالیده شد (اینجا برایت زیاد خرج نمی کنیم و میری اونجا بهترین و مجللترین جشنها را خواهند گرفت). کل خرید عروسی ام خلاصه شد در یک حلقه بسیار ارزان قیمت و شش دست لباس که فقط با مد ایران سازگاری داشت.

****************************

هواپیما از ترکیه به مقصد امریکا از زمین برخاست هیچ احساس خاصی نداشم نمیدانستم باید شاد باشم یا غمگین هزاران سوال بی پاسخ ذهنم را مشغول کرده بود قبل ازاین میگفتم : اگر سالها دوراز خانواده ام باشم اصلاً برایم مهم نیست، اما حالا احساس غریبی و ترس میکردم.

نفهمیدم چقدر توی راه بودم که هواپیما در فرودگاه امریکا به زمین نشست . برخلاف همه آنهایی که عشق امریکا رفتن مستشان کرده بود ، دوست داشتم زمان به عقب برگردد و  همان دختر پرجنب و جوش خانه باقی بمانم بخصوص وقتی که   مثل قاتلها از تمام رخ و نیمرخم عکس گرفتند و انگشت نگاری کردند و برای چند ساعت قرنطینه شده بودم چقدر تحقیرکننده بود.

***************************

 شروع قشنگی نبود اما سکوت اختیار کرده به عشق امیر و زندگی مشترک با او اندیشیدم غرق در رویاهای خود بودک که صدایی از پشت سر شنیدم!  امیر بود که با لبخندی به استقبالم  آمده بود و جلوی روی آنهمه مأمور و مسافر از زمین بلندم نمود  درآغوشم گرفت ....

شرم و خجالت ایرانی بودن باعث شد که اخم کنم

- این چه کاریه تراخدا منو زمین بگذار زشته! (خنده ای تحویلم داد از صورتم نیشگون ریزی گرفت و مرا به زمین گذاشت.)

دایی و زندایی و دوپسردایی و دختردایی  به استقبال آمده بودند.

        خدای من پس از ده سال چقدر تغییر کرده اند. دایی در ایران برای خود کیا و بیایی داشت رئیس  بانک بود او را هرگز در محیط غیر از خانه بدون کت و شلوار و کراوات ندیده بودم در حالی که حالا لباس اسپورت بتن داشت. یک لحظه نگاهم به چهره فریبا افتاد برای لحظاتی خیره وی رانگریستم ، (یاد آخرین سالی که در ایران بودند افتادم...

  بخاطر آمدن به امریکا وقتی برای خداحافظی به شمال رفته بودند در اثر تصادف وحشتناک اتوبوس بیچاره برای چندین ماه در کما بسرمیبرد. طوری که دکترها اورا جواب کرده بودند و میگفتند بفرض که زنده هم بماند یک تکه گوشت بیحرکت برجا خواهد ماند . پس از شش ماه معجزه بوقوع پیوست و اولین کلامش این بود مامان آب میخوام و زندایی از خوشحالی توی اتاق شروع به رقصیدن کرد و دومین حرکت اینکه مادرش را میدید و گفت مگر خل شدی مامان این حرکتها چیه در میآوری؟ ازت آب خواستم این بود که همه متوجه شدند با وجود آنکه قسمتی از جمجمه ازبین رفته بود و بجای استخوان پلاتین گذاشته بودند هم هوشیاری داشت و هم حس لامسه و هم بینائی و هم شنوایی و این معجزه بودکه از مرگ حتمی نجات یافت ......)

وقتی او را دیدم هنوز آثار آن تصادف شوم روی صورتش   نمایان  بود. درآغوش گرفتمش ، بوسیدش خیلی خوشحال بودم  که او را  روی پای خود سالم میدیدم و خوشحالتر ازاینکه فهمیدم در کالج مشغول به تحصیل است.....

شروع زندگی مشترکمان بظاهر جالب و آرام بود اما زندگی های ایرانی کاملاً فرق داشت .

هفته اول که گذشت احساس کردم زندایی وقتی مرا می نگرد لبخند تصنعی برلبانش نقش میبندد اما دایی با عشق خاصی حرکاتم را زیر نظر داشت هر کاری میکردم میخندید و میگفت همه کارهات مثل مامانته مثل او سریع و عجول...

امیر برای چند روزی سرکار نرفت تا بیشتر در کنارم باشد. گاهی با هم به قدم میزدیم و از عشق و آینده ، تعداد و نام بچه هایمان ، از پیری و ....  میگفتیم.

توی خانه که بود  پول خردهای  آنجا را نشان و یادم میداد و آنچه که برای روزمرگی نیاز بود یادمیداد که باید خوب حواسم را جمع میکردم تا اشتباه نکنم.

در طــی آن چنــد روز بــرادرهای زندایی و دوستان خانوادگی مرتب برای دیدنم می آمدند.  همه انتظار داشتند بزودی جشن ازدواجمان برگزار شود و رسماً به همه معرفی شوم . هرکس از تاریخ عروسی میپرسید زندایی میگفت دارم دنبال یک تالار خوب میگردم و وعده و وعید جشن خیلی مجلل را میداد.

پس از ده روز زندگی عادی و روزمره شروع شد. ناهار در ساعت 5 بعدازظهر صرف می شد. بخاطر اینکه امیر خیلی زود سرکارمیرفت، صبحانه را درساعت چهار و پنج صبح صرف میکردیم.

امیر هیچوقت اجازه نمیداد در اتاقمان را قفل کنم حتی اگر خانه نبودیم.

پس از مدتی دانستم زمانی که حضور ندارم همه وسائل و نوشته ها و نامه هایی که از خانواده ام میرسید توسط زندایی چک میشد.

دایی مثل روزهای قبل نبود اکثراً سکوت میکرد و بفکر فرو میرفت.

ده روز از آمدنم به امریکا گذشت روز تعطیل همه دور هم بودیم . دایی  گفت:

-  میترا در رابطه با پولی که امانت دست فرامرز سپرده بودم چیزی بهت نگفتند؟

 - نه چه پولی

زندایی پوزخندی زد و گفت:

- مگه میشه توی یک خونه باشید کسی از چیزی خبری نداشته باشد؟

- خب من یاد گرفتم چیزی که بهم مربوط نمیشه سوالی هم نپرسم!

- درمورد طلاهای من چی؟ مامانت چرا آنها را نداد که با خود بیاوری؟

- نه اصلاً حرفی از طلاهای شما به من نزد؟!

- دو تا گردنبند و یک دستبند داشتم.

- نه چیزی بهم ندادند اگر هم میدادند نمی توانستم بیاورم چون خروج ارز وطلا محدود است

- چطور اجازه دادند طلاهای خودت را بیاوری

- اینها به خودم آویزان بود گفتم که خروج ارز و طلا محدود است اینها را هم که اجازه دادند بیاورم شناسنامه ام را دیدند که تازه عروس هستم.

زندایی نگاه معناداری به امیر و دایی ام کرد و  چیزی نگفت ....

یواش یواش خانه دایی برایم تبدیل به یک تبعید گاه شد و دایی هم حکم یک مأمور ساواک را پیدا کرد چپ و راست درباره سه هزاردلارش میپرسید .

- حالا باید اون پول کلی سود بهش تعلق گرفته باشه؟

- چرا هروقت برای فرامرز و مادرت نامه مینویسم جوابی بهم نمیدهند؟ حتماً عمدی درکار است.

 از همه جابیخبر مانده بودم چه جوابی غیر از سکوت و حرف شنیدن بدهم.

حرفهای دایی از معمولی بودن بدل به فحشهای زننده شد.  وقتی جلوی رویش بودم با بی اهمیتی و سکوت مواجه ، خروجم نیز با حرفهای رکیک بدرقه میشد.

متوجه شده بودم امیر همان همسری که بقول خودش از جان برایش عزیزتر بودم یک فرد بسیار دهن بین بود. هر وقت خانواده قهر بودند او هم به من اعتنائی نداشت و هر وقت آنها دوست داشتند بامن حرف بزنند او نیز آشتی میکرد.

زندایی طوری صحبت کرده بود که اگر احیاناً با امیر قصد داشتیم ازخانه جهت رفتن به سینما بیرون برویم حتماً فریبا را هم باخود ببریم که احساس تنهایی نکند و اگر احیاناً فریبا درس داشت و یا حوصله بیرون رفتن نداشت من هم باید به اتاقم برمیگشتم .

کارهای دایی و زندایی باعث شد محبت به فریبا که از خواهرهای خودم بیشتر دوستش داشتم روزبروز در وجودم کمرنگ و کمرنگ تر شود. و دوست داشتن جایش را با نفرت عوض کند. او برایم حکم هوو پیدا کرده بود  بخصوص زمانیکه امیر شبها به خانه میآمد یکراست به اتاق فریبا میرفت و ساعتی را با او حرف میزد میگفت و میخندید و بعد تن خسته اش را به اتاق خودمان میآورد و اخم درهم میکشید و پشت به من میخوابید بی آنکه کلامی محبت آمیز بگوید و اگر هم حرفی میزدم به سردی با آره و نه پاسخ میگفت و ادامه میداد هر حرفی داری بذار برای بعد حوصله ندارم و خوابم میاد......

روزهای زیادی با بی اعتنایی خانواده دایی مواجه میشدم و وقتی بیاد خانواده خودم میافتادم و آنها را با خانواده همسرم مقایسه میکردم اشکهایم سرازیرمیشد.

یکبار بخاطر اشک ریختنم و دلتنگی ام برای خانواده باعث شد از امیر کتک مفصلی بخورم میگفت از این حربه زنانه بیزارم..........

معنی حربه زنانه را درک نمیکردم چون این حرفها در خانواده خودم هرگز وجود نداشت.

بعدها دانستم خط بخط کارها و رفتارهای امیر دستورات لحظه ای مادرش بود.........

یکروز امیر پس از مدتها مهربان شد و دست نوازش برسرم کشید و گفت میدونم دلتنگ خانواده ات هستی ترتیب سفرت به ایران را خواهم داد. اما فقط برای ده روز عین بچه ها به گردنش آویزان شدم و با شوق گفتم راست میگی ترا خدا اجازه میدی به ایران برم ؟ وای خدای من تو بهترین مرد دنیایی.

آن خبر مسرت بخش باعث شد که هرچه از دستش ناراحت بودم فراموش کنم واز ته دل بخندم و مثل بچه ها صورتش را غرق بوسه کنم ....

- ترا خدا بگذار بیشتر اونجا باشم حداقل یکماه

 -  نه دلم برات تنگ میشه....

تقریباً یکماه طول کشید تا پاسپورت و بلیط روبراه شد و پس از یکسال برای مدت یکماه به ایران برگشتم همه از رسیدنم خوشحال بودند جز مامان که مرتب در فکر و خیال بود با کنجکاوی او را مینگریستم.......

از جایی که میدانستم مادرم آدم کم طاقتی است در موقعیت مناسب پرسیدم چیزی شده از کسی ناراحتی....؟

 نامه ای که قبل از رسیدنم از طرف دایی رسیده بود، بدستم داد خدای من هنوز آنموقع امریکا بودم که این نامه را فرستاده بودند.

میترا ناسازگار است میترا سیگاری است و شما به ما نگفته بودید ما برای میترا یک زندگی شاهی درست کردیم ولی او باز هم سرناسازگاری دارد واز وقتی او به امریکا آمده امیر از کار بیکار شده  و ....

در آخر نوشته بود اگه میترا قصد برگشتن به امریکا را دارد باید اخلاق و رویه خود را عوض کند چون روحیه امیر بشدت خرد شده و نگران است که او دست به خودکشی نزند آخه ا ینجا اگر کسی خودکشی کند خانواده طرف به دردسر زیادی می افتد و ما اصلاً حاضر نیستیم بیش از این دردسر بکشیم.

قصد نداشتم از ناراحتی هایم به خانواده توضیحی بدهم اما مجبورم کردند دهان بازکنم .

«جالبه یک اتاق خیلی کوچک با یک تخت دونفره و یک میزکنارتخت که یک آباژور کوچک روی آن است و یک پرده حریر کاملاً معمولی یعنی یک زندگی شاهی....!!

 بعد از یکماه دایی امیر بعنوان رونما یک تلویزیون بیست و یک اینچ آورد که گوشه اتاقمان گذاشتیم ....!!

بعداز نه ماه اونهم بخاطر حرف و حدیثهای دوستان زندایی ، مثلاً برایمان جشن عروسی گرفتند یک لباس قرمز رنگ بعنوان پیراهن عروسی تنم کردند به بهانه اینکه لباسهای عروسی که میدیدند یا باب میل زندایی نبود یا خیلی باز بود امیر خوشش نمی آمد یا خیلی گران بود. تالارعروسی نیز برای یک شب آنقدر گران بود که تصمیم گرفتند جشن را به یک میهمانی در منزل مبدل کنند. چه جشن عروسی  از یک هفته قبل عین کلفتها مشغول نظافت تمام خانه شدم و برای تهیه شام عروسی که زندایی قصد درست کردن داشت یک هفته تمام هویج ها را خرد و هر کدام را به هشت تکه و همه را به اندازه و قطر یک چوب کبریت آماده میکردم .........!! سبزیهایی را که خریداری کرده بودند پاک کرده و می شستم و خرد میکردم..... !!

روزی هم که جشن گرفتند و همه دوستان و فامیلهایشان آمدند امیر به تنها کسی که اهمیت نمیداد من بودم تمام مدت یا شده بود رقاص مجلس و یا معرکه گرفته بود و همه را دور و برخود جمع کرده و میگفت و همه را میخندانید وقتی هم میخواستم بیاید بامن عکس بگیرد جلوی روی همه سرم داد میزد...

پشت سرهم لیوانش را پر از مشروب میکرد و سرمیکشید یکی از بدترین خاطرات دوران زندگیم،  آن شب بود. مثلاً جشن عروسی بود.

 همیشه باهام قهر بودند توی یکماه شاید یک یا دو روز با من آشتی میکردند و خدا نصیب نمی کرد اگر امیر با هام  مهربان حرف میزد هزاران طعنه و کنایه می شنیدم .

میخواستیم بریم سینما میگفت حاضر شو وقتی لباس عوض میکردم و دم در منتظر بودم امیر بیاید میگفت برو به فریبا بگو بیاد اگر فریبا میگفت وقت ندارم یا  حوصله ندارم یا درس دارم..... امیر هم بدون ملاحظه میگفت پس ما هم نمی رویم برنامه کنسل بود....

گاهی برای بیرون رفتن با امیر باید به فریبا التماس میکردم وقتی حسابی نازش را کشیده بودم با ژستی که فقط بخاطر تو می آیم ولی خودم حوصله ندارم می رفتیم.

سیگار کشیدن مرا هم امیر به خانواده اش  گفته بود در حالی که قبلاً بخودم گفته بود در خانه سیگار نکش و من اطاعت میکردم.

از روزی که اونجا رفتم همش صحبت از سه هزار دلار امانتی بود  در حالی که من هیچوقت در جریان این برنامه نبودم....

مگه شما به من گفته بودید که طلاهای زندایی به دستتان امانت است من از کجا باید میدانستم که باید چیزی برای آنها ببرم .

اگه خانه را تمیز میکردم وخدا نکرده باب میل دایی نبود میشدم فلان یا مادر فلان ، اگر کفشهایش را در کمد کفشها میگذاشتم. فلان یا مادرفلان بودم اگر هم نمیگذاشتم بازهم همان آش و همان کاسه بود از صبح مثل یک کلفت تمام عیار توی خانه بشور و بساب میکردم ازجایی که هیچوقت حقه بازی را یاد نگرفته بودم به ساعت نگاه میکردم بیست دقیقه به آمدن امیر مانده بود دوش میگرفتم که بوی عرق ندهم و لباس مرتب بتن و آرایش کرده به انتظار شوهرم مینشستم و برعکس فریبا که تا آن موقع توی اتاقش بود تا صدای ماشین امیر از توی پارکینگ میآمد از اتاقش خارج می شد یه چای برای خودش آماده میکرد با دستمال توی دستش روی کابینت را که کمی خیس شده بود پاک میکرد. و وقتی امیر وارد میشد به خواهرش میگفت خسته نباشی خواهر عزیزم و گوشه چشم برایم نازک میکرد و توی اتاق میگفت مگه خواهر و مادرم کلفت تو هستند که دست به سفید و سیاه نمیزنی هر چه هم میگفتم بخدا از صبح تا بحال کارمیکردم و فریبا توی اتاق خودش بود زیربار  نمی رفت .......

دست آخر گفتند من به فریبای بیچاره که آنهمه سختی کشیده حسادت میکنم....!

چی بگم که شما بدانید چه کشیدم همه زندگی من تحت کنترل آنهاست وقتی از اتاق بیرون میروم تمام زندگیم را میگردند. هیچ اختیاری توی اون زندگی لعنتی ندارم.

یکبار یک حوله کوچک توی خانه گم شد همه خانواده از من می پرسیدند تو حوله را ندیدی و وقتی اظهار بی اطلاعی کردم با حالتی خاص نگاهم میکردند تا بحال سابقه نداشته چیزی توی این خانه گم شود. اوایل خیلی بی تفاوت از کنار حرفهایشان میگذشتم اما بعد دانستم اینها تهمت های ناروایی است که میزنند مگر من یک چمدان حوله در سایزهای مختلف با خودم نبردم ؟ پس یک حوله دست خشک کنی به چه دردم می خورد؟

جالب اینجا بود وقتی بعد از نه ماه مثلاً خواستند برایمان جشن عروسی بگیرند زمانی که اتاق فرخ را تمیز میکردیم زندایی مرا صدا زد و گفت بیا اینجا ..... گفتم الآن میام آنجا را هم  تمیز میکنم گفت نه یه چیزی میخوام نشانت بدهم.....

تخت فرخ را کنار زده بود و یک تکه پارچه ای که روی آنرا تارعنکبوت بسته بود، دیدم! گفتم وای چقدر تارعنکبوت اینجاست گفت منظورم این نیست زیر تارها را نگاه کن گفتم دستماله؟ خب این چیه؟ گفت همون حوله ای است که مدتها دنبالش می گشتم........

تازه یاد آن روزهای تلخ افتادم که سرهمین حوله چقدر امیر با من دعوا راه انداخته بود و همشون بهم تهمت دزدی زده بودند. چه می توانستم بگویم فقط گفتم خب خدا را شکر گمشده خودتون را یافتید.!» 

میگفتم و اشک میریختم میگفتم و بحال زار خودم فغان میکردم.

مامان سر مرا بغل گرفت و صورتم را بوسید و سعی کرد آرامم کند بابا سری به حالت افسوس تکان داد و سر به زیر انداخت حداقل آنها مرا می شناختند و نیازی به رل بازی نبود مثل دایی و زندایی نبود که تکان میخوردم مرا دروغگو خطاب میکردند.

« یادم افتاد وقتی که خواهش کردم با امیر به مغازه بروم سرم فریاد کشید با التماس و درخواست از زندایی که او را راضی کند بالاخره مرا با خودش برد وتمام راه را با من حرفی نزد بعد هم بلافاصله به انبار مغازه رفت و مشغول کار شد فردین برادر امیر پشت صندوق ایستاده بود او تنها کسی بود که با آرامش و مهربانی باهام حرف میزد احساس میکردم تنها کسی است که موافق رفتار و کردارخانواده اش نیست و شاید منطقی ترین فرد خانواده بود. یک مشتری آمد که جعبه ای آورده بود که برایش کادو کنند... فردین پرسید دخترعمه تو بلدی کادوکنی از خداخواسته گفتم بله بلدم خوب شد که می توانم کاری مثبت انجام دهم مشغول کادوکردن بودم که دختری آمد و گفت امیرکجاست و بعد بطرف جایگاهی که او بود رفت و با صدای بلند جملات عاشقانه بلغور میکرد. فردین سری تکان داد و گفت این امیر هنوز آدم نشده باور کن وقتی که هنوز از ایران نیامده بودی وقتی با این دختر و اون دختر بیرون میرفت بهش اعتراض میکردم و میگفتم خجالت بکش تو دیگه زن داری اما توجهی نمیکرد و میگفت هنوز که زنم نیامده وقتی اومد منم دیگه با کسی رابطه ای نخواهم داشت.

هنوز هم همون احمقیه که قبلاً بود......

تمام ذهنم متوجه انبار پشت بود شاید ده دقیقه ای گذشت که آن دختر داشت از مغازه خارج میشد نگاهی به من انداخت و با لبخند تمسخری رفت خدای من چقدر احساس بدبختی میکردم هیچ حرفی نزدم اما پشت سر دخترک امیر آمد او که تا آن لحظه خنجر از رو بسته بود و حاضر نبود یک کلام باهام حرف بزنه فقط به جرم اینکه میخواستم با او باشم آمد و مهربان شد عزیزم عزیزم میکرد و گفت میخوام برات توضیح بدم صدام از ته چاه درآمد و گفتم احتیاج به توضیحت ندارم متوجه شدم چرا حاضر نبودی باهات بیام.....

موضوع اون دختره اولین و آخرین بارش نبود یواش یواش آنقدر پررو شد که خیلی علنی با دختران قرار میگذاشت و بیرون میرفت یه روز میگفت این دوست دختر  دایی­ام است یک روز میگفت این دختره همسایه مان است مشکلی براش پیش آمده باید کمکش کنم و خلاصه هر روز حرفی تو آستین داشت.

***************

روزهای اولی که بعد از مدت یکسال به ایران رفته بودم فکرم به نامه دایی مشغول بود با خودم گفتم خب همه چیز یکطرفه نمی تونه باشه حتماً منم عیبهایی دارم خب اولین کاری که باید انجام دهم سعی کنم سیگار را کنار بگذارم بعد هم سعی کنم چیزی باعث ناراحتی من نشه خب فریبا هم گناه داره اونم به محبت برادرش نیاز داره چه اشکالی داره با او بریم بیرون چه اشکالی داره وقتی او نیاد منم بنشینم و برنامه تلویزیون را تماشا کنم. عهد کردم خود را تغییر دهم .

در مدتی که پیش خانواده ام بودم امیر شاید یکی دوبار بیشتر زنگ نزد  

اما به این مسائل اهمیتی نمی دادم تولد ماندانا خواهرکوچکترم نزدیک بود و بدون آنکه به خودش بگویم دوستانش را دعوت کردم و از صبح خیلی زود بیدار و در تدارک شام مهمانی شدم. تازه عصر متوجه سورپرایزم شد.

دوستانش آمدند و کلی زدند و رقصیدند و ماندانا از همه خوشحالتر بقول خودش سال گذشته هیچکس بیاد او و تولدش نبود و همه چیز سوت و کور بود .

روزها میگذشت هر روز یکی از افراد فامیل من و کل خانواده را دعوت به ناهار یا شام میکرد. فامیلهایی که شاید فقط سالی یکبار آنها را می دیدم .....

دور و برم خالی نمی شد. (بیرونم اطرافیانم را سوزانده بود و درونم خودم را....)

یکماه مثل برق و باد گذشت اما خبری از امیر نبود نه زنگی زده بود و نه بلیطی فرستاده بود . مگر او همانی نبود که می گفت دلم برات تنگ میشه . دوریت را     نمی توانم تحمل کنم .....

میدانستم حرفهایش هم چون عملهایش تظاهر بود. یکی دو بار بهش زنگ زدم یا خواب بود و تمرکز نداشت (وقتی تمرکز نداشت یعنی تا خرخره مشروب خورده بود. پرت و پلا میگفت) یه بار سرکار بود البته یعنی سرکار چون مرتب به دانسینگ (کاباره)کنار مغازه میرفت . آنقدر تنوع زن زیاد بود که نمی توانست تصمیم بگیرد با چه کسی برقصد و رفیق شود.

دومین ماه اقامتم در ایران بود.  تنها کسانی که خیلی به فکر فرو میرفتند پدرو مادرم بودند و خودم که غرق در افکار چه کنم چه کنم؟ سعی میکردم به روی خود نیاورم دو ماه و نیم گذشت بازهم خبری نبود و هر زمانی که زنگ میزدم امیر خیلی سرد و رسمی حرف میزد. درست مثل غریبه ها .... از جواب دادن به اینکه چرا برایم بلیط نمیفرستد طفره میرفت.

فایده ای نداشت هرچه بیشتر سکوت میکردم او نیز بی تفاوتتر بود تصمیم خود را گرفتم و یک روز صبح زود به آژانس هواپیمایی رفتم و برای ده روز بعد بلیط تهران امریکا را رزرو کردم. مختصری سوغاتی خریدم که با خود ببرم. با خود فکر کردم اگر حالا به امیر بگویم شاید از ورودم به امریکا بتواند جلوگیری کند. به خانه برگشتم و چمدانهایم را بستم و سعی کردم توی اون ده روز حسابی با خانواده خوش باشم. یکی دو روز به سفر مانده بود  با همه فامیلها خداحافظی کردم و عمه ها ، خواهرها و برادرها برای بدرقه هدایایی آورده بودند.  دو سه ساعت به پرواز مانده بود به امیر زنگ زدم میدانستم حالا شوکه خواهد شد با تأکید گفتم دارم حرکت میکنم میآی فرودگاه یا تاکسی تلفنی بگیریم و به خانه برگردم حدسم کاملاً درست بود به تته پته افتاد و گفت چطوری تونستی بلیط بگیری..... ؟ مگر به همین راحتی اجازه خروج از آنجا را داری.....؟

خنده عصبی و تمسخر آمیزی کردم و گفتم من اینجا نه خنگ هستم نه دست و پا چلفتی درثانی مگر سیاسی بودم یا مشکل دار که نتونم اجازه خروج داشته باشم. بعد لحن صدایم را مخصوصا عوض کردم با کنایه  گفتم میدونی عزیزم گفته بودی بیش از ده روز بمانم دلت برام تنگ میشه ترسیدم از ندیدنم سکته کنی برای همین چون بخاطر پاقدمم بیکار شدی صلاح ندیدم دست توجیبت کنی پولهات تموم بشه بلیط را خودم تهیه کردم. ضمناً حیفم میآد اون زندگی شاهانه را ازدست بدهم خیلی حیفه که با تو جناب محمدرضا پهلوی زندگی ام را ادامه ندهم.

او هیچوقت از خودش اراده ای نداشت وقتی کسی نبود چیزی یادش بده حرف اصلی خود را میزد گفت بی صبرانه منتظرت هستم ضمناً با پاهام که هیچ با تمام وجودم به فرودگاه خواهم آمد و خداحافظی کرد.

یک ساعت از تلفنمان گذشت که صدای زنگ تلفن بلند شد و مامان که با آنطرف خط صحبت میکرد دستپاچه شده بود و بعد گفت نمیدونم چی بگم بگو خود امیر بیاد و با میترا صحبت کنه و احساس کردم رنگ از رخسارش پریده با ناراحتی گوشی را به من داد حالت تدافعی به خودم گرفته و منتظر بودم چیزی بگوید که پدرش را درآورم. آخه اینهمه گربه و موش بازی برای چه میتوانست باشد.

حالت امیرکاملاً با یکساعت قبلش فرق کرده بود گفت ببینم میترا فکراتو کردی که میخوای بیای ؟ تصمیم گرفتی درست زندگی کنی ؟ تصمیم گرفتی خودتو عوض کنی؟

با عصبانیت و تحکم گفتم سه ماهه دارم فکر میکنم که چطوری باید زندگی کنم و اینبار چه رویه ای داشته باشم. ضمناً سعی کن تو هم مرد و تصمیم گیرنده زندگیت خودت باشی و نه اینکه دیگران افسارت را بدست بگیرند. عجیبه یکساعت پیش طور دیگری بودی، گوشی را که گذاشتی بازم مغزت را شستشو دادند!؟ . حالا هم روی حرف خودم هستم اگر هم دنبالم نیای تاکسی سرویس میگیرم و اگر توی خانه راهم ندهی اینبار با پلیس به خانه خودم برمیگردم لطفاً به همه بگو . شیرفهم شد یا بازم بگم. گوشی را برجایش کوبیدم. حالتم طوری بود که هیچکس به خود جرأت سوال و جواب نداد. مامان و بقیه خواهرها و برادرها برای بدرقه ام به فرودگاه آمده بودند.

وقتی هواپیما به  پرواز درآمد احساس کردم دارم شطرنج بازی میکنم و باید طوری مهره ها را جابجا کنم که کیش و مات نشوم . حسابی به فکر فرو رفته بودم خب حالا باید با آنها چه برخوردی داشته باشم. آیا جلوی روی دایی و زندایی بایستم یا بازهم بخاطر مامان کوتاه بیام .

مامان خیلی حرفها یادم داد مثلاً گفت دست روی احساسات دایی و زندایی بگذارم و بگم داداشم از فریبا خواستگاری کرده و قصد دارد با او ازدواج کند . (آیا باید حرف مامان را میگفتم یا اشتباه بود )همه چیز را مد نظر قرار دادم.

 بالاخره صدای مهماندار از بلندگو بلند شد که به امریکا رسیده بودیم و باید برای نشستن هواپیما کمربندها را می بستیم. و آماده فرود میشدیم.

  برخلاف سفر اول فقط امیر برای استقبال آمده بود. وقتی نگاهش کردم احساس خوشایندی به او نداشتم انگار نه انگار سه ماه ازش دور بودم. حس انتقام در وجودم ریشه دوانده بود . همش در فکر بودم چطور به او و خانواده اش نیش بزنم و آنها را با زبان و حرکاتم بسوزانم. اینبار مثل دفعه قبل زیاد توی فرودگاه معطل نشدم و پس از گرفتن چمدانها به اتفاق امیر به طرف پارکینگ رفتیم. گفت خوش آمدی. چه خبر عمه و عمو و بقیه خانواده چطور بودند؟  با آره و نه و مرسی جواب میدادم. میخواست دستم را بگیرد ، دستم را کشیدم و از پنجره بیرون را تماشا میکردم. شاید نیم ساعتی میانمان سکوت برقرار بود تا اینکه او سکوت را شکست  و گفت خب چرا حرف نمیزنی؟ نمیخوای حرف بزنی ؟ دلت برام تنگ نشده بود؟ میدونی بدون تو چقدر کلافه بودم .....

با حرص گفتم ترا بخدا اینقدر فیلم بازی نکن اول اینکه نه تنها دلم برات تنگ نشده بود بلکه وقتی حیله هایتان را دیدم دلم میخواست سربتن هیچکدامتون نباشه دوماً  اگه دلت برام تنگ شده بود میتونستی توی این سه ماهه درست و حسابی زنگ بزنی نه اینکه منتظر دستور از مقام بالاتر شوی و ببینی هر چه بهت بگن مثل یک ضبط بهم تحویل دهی الان هم که برگشتم مطمئن باش بخاطر تو نیست درواقع آمدم ببینم حرف حسابتان چیه اصلاً به چه منظور مرا برای ازدواج انتخاب کردید چرا من باید زن تو آدم بی خاصیت میشدم مگر دختر قحط بود.

ته دلم دوستش داشتم اما حس دیگرم میگفت هیچ چیز مثبتی نداره که بخوام همه ناراحتی هایی که برایم درست کرد را فراموش کنم. تا حالا قصد داشتم همه چیز را از نو بسازم ولی به اینجا که رسیدم دلم میخواست فقط کاری کنم که حسابی حالشان را بگیرم.

به خانه که رسیدیم تنها دایی آنجا بود ظاهراً زندایی و فریبا برای عمل جراحی فریبا به نیویورک رفته بودند و فردین و فرخ هم هرکدام سرکارخودشان بودند. با دایی سلام سردی کردم انگار نه انگار سه ماه از آنجا دور بودم حتی با او روبوسی هم نکردم. یه راست به اتاقم رفتم و روی تخت نشستم با دقت به تمام اتاق خیره شدم یک تخت دو نفره خیلی معمولی بالای تخت یک تابلوی منظره یک گلدان گل صورتی ملایم بود. کنار تخت پنجره ای رو به خیابان که با پرده تور حریر  با تزئین بسیار ساده و  یک کمد دیواری مابقی وسایلی هم که توی اتاق بود مثل میز پاتختی ، تلفن ، آباژور، تلویزیون یا هدیه بوده یا خودم خریدم و تهیه کردم.

روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم بیاد روزی که تلفنی خواستگاری کردند و مامان خودش جواب مثبت داد. روزی که برای خرید عروسی میرفتیم و مامان اجازه نداد بجز یک حلقه چیز دیگری انتخاب کنم. زمانی که میخواستم عقد شوم نه آیینه شمعدان داشتم و نه سفره عقد یادم افتاد که زندایی امیر هم بصورت وکالتی ازدواج کرد اما فرق او با من زمین تا آسمان بود جشن مفصل ، تا صبح بزن و برقص یه عالمه مهمان ، بهترین شام عروسی ، عکس و ......

اما عروسی من بقدری ساکت و سوت و کور بود که بیشتر به یک مهمانی عصرانه ساده شبیه بود تا عروسی

لباسم عاریه سفره عقدم عاریه آیینه و شمعدان عاریه فکر کنم مهمانها هم عاریه ای بودند .....

وقتی به امریکا آمدم خیلی سعی میکردم هر روز ساعت پنج صبح بیدار شوم و شوهرم را بیدار و صبحانه را برایش آماده  و او را برای سرکار رفتن بدرقه کنم و بعد مشغول پخت و پز و نظافت شوم و وقتی به خانه برمیگشت ناهار گرم و متنوع جلوی رویش بگذارم.

اما رفتارها و حرفهایشان باعث شد که منهم دل به آن زندگی ندهم هر کاری برایشان میکردم با اکراه بود . نظافت و آشپزی را فقط بعنوان یک وظیفه انجام میدادم و بس.

در افکارم غرق بودم که امیر به اتاقم آمد بی آنکه چیزی بپرسم خودش کنار تخت نشست و شروع به حرف زدن کرد.

-                   مامان و فریبا به نیویورک رفته اند تا عمل دیگری روی صورت فریبا انجام دهند. بیچاره فریبا هر شش ماه یکبار داره عمل میکنه...... فردین بجای من امروز رفته مغازه تا من بیشتر در کنار تو باشم..... فرخ هم که رفته سرکار ...... (مابین تمام حرفهایش مکث میکرد. شاید منتظر بود من حرفی بزنم ، زهی خیال باطل)

- بابا تنهاست دوست نداری بیای اونجا بنشینی؟

- نه خسته هستم و میخوام استراحت کنم.

- دوست داری با من به مغازه بیای؟

- نه گفتم که، خسته هستم ..

- خب.....

- تنهام بگذار خسته هستم میخوام تنها باشم.

- آخه توی مدتی که نبودی خیلی دلم برات تنگ شده بود انگار یه چیزی گم کرده بودم

برای اولین بار بود دلم میخواست تف به صورتش بیندازم و بگم خیلی احمق و نمک نشناسی با غیظ نگاهش کردم و گفتم الهی بمیرم مامان جونت نیست شارژت کنه که  بخوای با تندی حرف بزنی ؟ کسی نیست کوکت کنه ؟ بالاخره نفهمیدم کدام حالت حرکات واقعی خودته! دوست داشتنت یا عصبانیتت ...!

- این چه حرفیه، هرچی بود خودم گفتم ، خودم نامه را برای عمه نوشته بودم ، چون نگران بودم احساس میکردم میخوای خودکشی کنی چون همیشه عکس اسکلت ، عکس تیغ ، عکس خون میکشیدی خب حق داشتم نگرانت باشم.

انگار منفجر شدم و گفتم حرفهای مفت میزنی مگر اونموقع که ترکیه بودیم مثلاً خیرسرمان شروع زندگیمان بود باز از این نقاشیها نمی کشیدم چه ربطی به خودکشی و مرگ داشت. مگر ندیده بودی من سیگار میکشم پس این چرندیات چی بود؟ مگر خودت نگفتی من از سیگار کشیدنت ناراحت نمی شوم و فقط دوست ندارم مامان اینا بدانند خب اگر اینطور  میخواستی پس چرا بلافاصله رفتی گزارش دادی . ببینم این زندگی شاهانه کجاست که من تابحال ندیدم! اینجا از صدتا کپر نشین ایران خودمون هم کمتره ببینم یه اتاق سه درچهار کی تا بحال زندگی شاهانه شد. از کی تابحال زندگی شاهانه خرحمالی کردنه ..... پاشو برو و تنهام بگذار دیگه حوصله مزخرفات را ندارم و پشتم را به او کردم  تا از اتاق بیرون برود.

دو سه روزی از برگشتنم گذشته بود زندایی و فریبا برگشته بودند و زندایی از آمدن من جا خورده بود دایی از ترس زندایی با من زیاد صحبت نمی­کرد و همگی بقدری با من سرسنگین بودند که انگار خانه خرابشان کرده بودم. گاه گداری یا فرخ با من صحبت میکرد یا فردین. امیر هم که طبق معمول زیر سلطه مادرش بود. «هر آنچه را مادر میگفت فرزند اطاعت مینمود.»

سعی میکردم بهانه­ای بدستشان ندهم گفتند بروم بیرون کار کنم ، و خودشان برایم کارپیدا کردند منهم مشغول کار شدم. صبحها که از سرکار برمیگشتم یه قهوه میخوردم و مشغول کارهای خانه و غذا درست کردن میشدم و کلاس زبان میرفتم ظهر امیر برمیگشت تقریباً همزمان میرسیدیم بعد از مدت کوتاهی رفتن به کلاس را برایم غدغن شد چون امیر بدبین بود . یه روز جلوی در کلاس آمد دید پیرمردی همسن پدرم کنار دستم نشسته و همین بهانه شد وقتی به خانه رسیدیم قیامت به پا کرد حتماً با اون مرده رفیقی حتماً اونو به من ترجیح دادی.... دیگه اجازه نمیدم اون مرتیکه را ببینی از فردا حق کلاس رفتن نداری اما برایش مهم نبود توی محیط کارم چقدر مرد باشد چون هر هفته چک حقوقم را میگرفت و بجای آن ده دلار  بهم میداد و تا سنت آخر حساب پس میگرفت.

 چندوقتی بود نسبت به حرکات و رفتارهای دایی و زندایی و خانواده هیچ عکس العملی نشان نمیدادم وقتی مثل همیشه قهر بودند من هم به اتاقم پناه میبردم یا کتاب میخواندم یا دکوراسیون اتاقم را عوض میکردم دیگه بجز کارکردن درکارخانه اجازه بیرون رفتن را نداشتم مگر اینکه زندایی خودش میگفت بیا باهم بریم خرید.

یک شب که سرکاربودم به گذشته فکرمیکردم زمانی که مجرد بودم چه دوره خوشی بود بادوستانم دوره داشتیم توی خانه هزار و یک برنامه قشنگ بود اگر ماهها هم از خانه بیرون نمی رفتم  آنقدر برنامه داشتم که حوصله ام سرنمیرفت و بعد به ازدواجم و خانواده همسرم فکر کردم نمیدانم چرا یکباره گفتم کاش سرمادرشوهر و پدرشوهرم بلایی بیاید تا دلم خنک شود. نمیدانم چه ساعتی بود اما توی اون کارخانه پر سروصدا یکباره به وضوح صدای اذان را شنیدم و همان موقع کلی با خدای بزرگم نجوا کردم ..........

ناخودآگاه بی آنکه زمان و مکان را متوجه باشم درهمان حالت دردل به نماز ایستادم مکان را کاملاً فراموش کرده بودم نمیدانم چقدر گذشت به خودم آمدم توی کارخانه با آنهمه ماشین های پرسروصدا که هیچ دری باز نیست چگونه صدای اذان بگوشم رسیده اصلاً مگر توی این کشور غریب  مسلمانی هم پیدا میشود که اذان بگوید.

احساس شوق زیبایی داشتم بعد از مدتها دانستم خدا چقدر به من نزدیک است با انرژی بیشتر کارم را ادامه دادم ....

ساعت 7 صبح بود که کار را تحویل صبحکارها دادم و در محوطه منتظر آمدن دایی یا زندایی بودم . ساعت از 8 گذشت و هنوز کسی به دنبالم نیامده بود.

اصلاً احساس دلشوره نداشتم برعکس حتی شعف داشتم تا آن لحظه دلیلش را          نمی دانستم ساعت 5/8 بود که در کمال تعجب امیر را دیدم که با قیافه پریشان آمد. (در واقع تعجبم از این بود که حدود یک ماه امیر مثل همیشه باهام صحبت نمی کرد و دیگه طوری شده بود که بعدازظهرها هم فقط گاهی به خانه سرمیزد و تمام اوقاتش را با زنان ودر دانسینگ میگذراند آمدنش هم برای این بود که یا مادرش باهاش کار داشت یا میخواست پدرش را جایی ببرد )  بی آنکه سوالی کنم بطرف ماشین رفتم و خود را روی صندلی انداختم و سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم میدانستم خودش طاقت  نمی آورد و حرف میزند سکوت شاید سه دقیقه ای بیشتر طول نکشید گفت مامان و بابا صبح زود تصادف کردند و هر دو توی بیمارستان هستند.

جا خوردم و گفتم چیزی هم شده گفت هنوز نمیدانم از طرفی هم نمیخوام به فریبا خبر بدهم. مامان امروز قراربود فریبا را به کالج برساند نمیدانم چکارکنم که فریبا شک نکند بعد دستم را گرفت با التماس گفت ترا بخدا کمکم کن  گفتم نگران نباش فریبا با من اونو راهی میکنم و بعد باتفاق به بیمارستان میرویم.

تا به خانه برسیم امیر حرف می زد شاید در طول دوران زندگیمان  اینهمه باهام صحبت نکرده بود با خود میگفتم یعنی داره همه چیز عوض میشه یعنی قراره زندگیم روبراه بشه وای خدا اگه اینطور بشه چه کارهایی برای پابرجایی زندگیمان خواهم کرد. شاید این تلنگری بودکه آنها به خود آیند.

وقتی به خانه رسیدیم فریبا را صدا زدم و گفتم دیشب که سرکار میرفتم مامانت گفت بهت بگم میخواد صبح زود بره خرید و بعدش بره خونه مامان بزرگت و تا عصر نمی آیداگه دوست داری من میتونم برسونمت گفت پس چرا به خودم چیزی نگفت گفتم یادش نبود گوشت تمام شده گفت میخوام برم بازار عربها میدانستم اینجا را که بگم باور میکند. یکدفعه نگاهش به امیر افتاد گفت چی شده امیر خانه است گفتم من با امیر قرار گذاشتم چند جا باهم بریم اشکالی داره؟ دیگه هیچی نگفت چند لحظه به اتاقش رفت و انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت پس سوئیچ ماشین را بده خودم برم گفتم شرمنده منم چند جا باید برم به ماشین احتیاج دارم. تا فریبا بره دوش بگیره و حاضر بشه به اتاق فرخ رفتم و از خواب بیدارش کردم و گفتم پاشو کارت دارم از جا برخاست و گفتم صورتت را آب بزن میخوام باهات حرف بزنم و او هم چون یک بره هرچه میگفتم انجام میداد روی تختش نشستم و آرام آرام ماجرای تصادف را بهش گفتم و ازش خواستم به بهانه اینکه خودش هم امروز کالج داره فریبا را برساند و بعد به بیمارستان بیاید. بعد با تظاهر به خونسردی  به آشپزخانه رفتم  و قهوه درست کردم امیر هم خود را به خواب زده بود که مجبور نباشه به فریبا جواب بده نیم ساعتی طول کشید تا فریبا حاضر شد و گفتم اگه حاضری بریم که همان موقع فرخ طبق نقشه قبلی حاضر و آماده و کتاب به دست رو به فریبا کرد و گفت:

-        کلاس داری

-        آره

-        اگه میخوای بیا باهم بریم

فریبا نگاهی به من انداخت و گفت پس دیگه مزاحم تو نمی شم شماها هم برین به کارتون برسین  و خداحافظی کرد و رفت. وقتی مطمئن شدم از پیچ خیابان گذشتند امیر را صدا زدم و گفتم پاشو بریم .خیلی با عجله خود را پشت فرمان ماشین رساند و با سرعت راهی بیمارستان شدیم بخش اورژانس دایی روی مبل در انتظار بود رنگ و رویش کاملاً پریده بود و لبهایش خشک بود با این حال او را مرخص کرده بودند. حال زندایی را از او پرسیدم گفت توی اون اتاقه به دیدنش رفتم تازه از اتاق عکسبرداری برگشته و با رضایت  خودش قصد داشت راهی خانه شود گفتم با این حالتان بهتره بیمارستان بمانید گفت نه اینجا هزینه خیلی زیاد میشه دکتر گفته باید دوهفته استراحت کنم توی خانه هم میتوانم. یکدفعه بیادش آمد با نگرانی پرسید به فریبا که چیزی نگفتید و امیر هم با آب و تاب تعریف کرد که چگونه با او صحبت کردم و نگذاشتم هیچگونه بویی ببرد. نمیدانم چقدر گذشت که فرخ هم رسید با کمک او و امیر، دایی و زندایی راهی خانه شدند و من هم به فروشگاه تا بتوانم اسفناج و جگر بخرم تا خونی که از دست داده بودند جبران شود. خیلی خسته بودم اما امید این را داشتم که تلنگری به زندگیم خواهد خورد.

 خرید که کردم سریع خود را به خانه رساندم و فوری مشغول تهیه آش برای آندو  و ناهار خوب برای بچه ها شدم بعد از مدتها بوی غذاهای سنتی ایرانی به مشام میرسید تا غذا حاضر شود برای زندایی شیر گرم کردم و بهش دادم و برای دایی هم آب پرتقال مهیا کردم وقتی آب پرتقال را برایش بردم با لجاجت گفت نمی خورم گفتم خون زیادی از شما رفته اما بازهم گفت میل ندارم نمیخورم حوصله منت کشیدن را نداشتم وقتی ناهارشان را حاضر کردم ساعت از پنج گذشته بود آش اسفناج و خوراک دل و جگر برای دایی و زندایی به اتاقشان بردم و میز ناهار را هم برای    بچه ها حاضر کردم قورمه سبزی و چلو و سالاد و سبزی خوردن و دوغ . آنقدر خسته بودم که به امیر گفتم من اصلاً نمی توانم روی پا بایستم از دیروز تابحال یک لحظه هم نخوابیدم و تا ساعت ده شب میخوابم لطفاً اصلاً صدایم نکن.

ساعت ده شب بیدار شدم و دوش گرفتم وقتی به آشپزخانه رفتم بجز یک بشقاب بقیه غذاها دست نخورده باقی مانده بود. رفتم که به دایی و زندایی سری بزنم سینی غذای دایی دست نخورده باقی مانده بود گفتم اینطوری از پا می افتید بهتره غذایی بخورید باز هم با لجاجت بچگانه اش گفت میل ندارم. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم هر طور میل خودتونه و بطرف ماشین رفتم تا سرکاربروم امیر بدرقه ام آمد و گفت عزیزم برای همه چیز ازت ممنونم خواهش میکنم رفتارهای مامان و بابا را بدل نگیر حالا که تصادف کردند بدتر شدند گفتم بابات خیلی بداخلاقتر شده گفت ناراحت نشو میدونی چقدر خرج ماشینش می شه گفتم راست میگی حق با توست انشاءا... همه چیز درست میشه میخواستم حرکت کنم گفت:   میترا ....  برگشتم و نگاهش کردم!  گفت مواظب خودت باش برایش دست تکان دادم و حرکت کردم تا صبح که کار میکردم به تمام ماجراهای روز گذشته فکر  میکردم از آن روز بود که بصورت مستقل ماشین کاملاً زیرپای خودم بود و دیگه لازم نبود کسی مرا برساند و برگرداند. صبح که کارم تمام شد یه راست به فروشگاه رفتم و مرغ و میوه و آبمیوه خریدم و به خانه رفتم لباسهایم را عوض کردم و دوش گرفتم و برای دایی و زندایی صبحانه حاضر کردم همان موقع امیر به آشپزخانه آمد مدتها بود که او را آرام و خوشرو ندیده بودم صورتم را بوسید و گفت خسته نباشی زحمت نکش بده سینی صبحانه مامان و بابا را خودم به اتاقشان ببرم بعد چشمکی زد و گفت روده بزرگه داره روده کوچیکه را میخوره یه صبحانه حاضر کن باهم بخوریم. یک ربع بعد به آشپزخانه با سینی خالی مامان و باباش آمد و باهم صبحانه را صرف کردیم و گفت یه عالمه شیشه خرده توی سر باباست نمیدانم چکار کنم هر چی میگم حاضر نیست اونو به بیمارستان ببرم گفتم مسئله ای نیست من میتونم شیشه ها را از سرش بیرون بیارم.

 ساعت 12 بود که برای دادن داروهای آنتی بیوتیک و جویای احوالشان به اتاق آنها رفتم زندایی خیلی ازم تشکر کرد و میگفت خیلی اذیت شدی (درواقع زندایی اگر هر کاری هم بر علیه من میکرد آنقدر با سیاست بود که اصلاً نمیشد تشخیص داد همه برنامه ها زیر سر اوست) دایی اما خیلی عادی حرف میزد.

 گفتم  دایی اومدم اگه بخواهید شیشه ها را از توی سرتان بیرون بیارم گفت مگه میتونی گفتم سعی خودم رو میکنم چیزی نگفت و خودش را بدستم سپرد سرش را با ساولون ضدعفونی کردم و با موچین ضدعفونی شده مشغول درآوردن شیشه ها میکردم با درآوردن هر شیشه جایش خون میآمد تقریباً تا ساعت چهار بعدازظهر یک نفس مشغول درآوردن شیشه ها بودم تعجب میکردم توی بیمارستان چرا این کار را انجام نداده بودند حالا اگر ایران بود حتماً او را نگه میداشتند و کاملاً رسیدگی میکردند.

*********************

یکی دو ماه از تصادف گذشت حال دایی و زندایی کاملاً خوب شده بود در مدت بیماری آنها امیر دست از پا خطا نمی کرد خیلی سرموقع به خانه میآمد طوری بود که هر روز صبح باهم صبحانه را صرف میکردیم کلی از اینطرف و اون طرف حرف میزدیم با هم بیرون میرفتیم دیگه کاری نداشت که فریبا با ما بیاید یا نه با این شرایط کاملاً راضی و خوشحال بودم از او توقعی بیش از این نداشتم.

دوره خوشحالیم خیلی طول نکشید. متوجه شده بودم که وقتی غذا درست میکنم و میخوام به دایی بدهم از خوردن امتناع میکند. برای امیر پنج دقیقه قبل از رسیدنش غذا میکشیدم تا   وقتی میآید غذای داغ معده اش را ناراحت نکند. اما همان موقع که سرمیز می نشست فریبا از اتاقش بیرون میآمد بدون هیچ کلامی غذا را از جلوی رویش برمیداشت و خودش از توی قابلمه غذا میکشید و جلوی امیر میگذاشت. و میگفت داداشی نوش جانت بخور اگر هم همان موقع حضور نداشت سربه زنگا خود را می رساند و بهمراهی دایی و زندایی بالاسر امیر می ایستادند وبترتیب میگفتند:   بابا امیر این چه غذایه که میخوری؟ مادر امیر جان برات ضرر نداشته باشه؟ داداشی چی داری میخوری؟ چرب و ناجور نباشه؟

از این حرکات اصلاً سردرنمی آوردم قهرهای امیر کمتر شده بود اما خانواده اش همچنان مثل قبل بودند.

یه روز داشتم خانه را تمیز میکردم توی جعبه هایی که میخواستند دور بریزند نگاهم به یه عالمه کاغذ بخط زندایی افتاد نوشته ها آشنا بود وقتی کمی خواندم دانستم اون نامه ای که قبل از ورودم به ایران فرستاده بودند توسط زندایی نوشته و طراحی شده بود بقیه ورق پاره ها باخط امیر از روی نوشته های مادرش بود. یکی دو تا از نامه های فرامرزبرادرم نیز بدون آنکه من خوانده باشم توی همان جعبه بود. باید بیشتر کنجکاوی میکردم که منظورشان از این اعمال چیست....!

امیر هرچه توی بانک پس انداز داشت به بهانه های مختلف از بانک درمی آورد. ماشین را به نام فریبا زده بود. دوباره قهرها و کم محلی های امیر هم اضافه شد بی آنکه بدانم چکار کرده ام.

 یک روز صبح چشمانم رابازکردم هنوز متوجه بیداریم نشده بود. داشت تلفنی با وکیلش در رابطه جدا شدن از من صحبت می کرد تمام وجودم شروع به لرزه کرد.

از اعمال و رفتارهای هیچکدامشان گلایه نمیکردم به امیرنیز اعتراضی نمی کردم اما  اینبار مبارزه آغاز کردم اولین کار این بود که به اداره پست رفتم صندوق شخصی گرفتم و برای خانواده ام نوشتم که نامه هایتان را به صندوق پستم بفرستند هر نامه ای که میرسید می خواندم و همانجا پاره کرده و دور می انداختم. بعد رفتم به بانک  برای خودم حساب بازکردم و چک حقوقی را که هر هفته به مقدار خرج روزمره ام برداشت و مابقی را پس انداز میکردم . امیر دو سه هفته هیچی راجع به چک حقوقم نمی گفت اما یکبار پرسید چرا این وقتها چک حقوقت را نمیدهی چکار میکنی؟ خونسرد بدون آنکه بفهمد از نیتش باخبرم گفتم دارم پس انداز میکنم دلم میخواد برای خرید خانه منهم سهمی داشته باشم گفت کی گفته میخواهیم خانه بخریم ؟ گفتم من دارم میگم مگه چقدر میتونیم توی خانه پدرت زندگی کنیم بالاخره ماهم باید مستقل باشیم. گفت چه چیزها میگی  از کجا بیاریم بخوریم گفتم خب کاری نداره یکی خرج خانه و دیگری اقساط خانه را میدهیم . گفت ما باید حداقل بیست هزار دلار داشته باشیم تا بتوانیم یک خانه با اقساط خریداری کنیم گفتم تو که پانزده هزار دلار داشتی منهم دارم جمع میکنم میگذاریم روی هم و میتوانیم خانه ای خریداری کنیم ....

 سکوت کرد با روحیه ای که از او سراغ داشتم میدانستم ازخود هیچ  اراده ای ندارد و سکوتش هم به دلیل این بود که باید با مادر و پدرش صلاح و مشورت کند.

روز بعد بدون هیچ بهانه ای امیر شروع به داد و فریاد و فحاشی کرد ....

خونسرد گفتم میشه بدونم چکار کردم؟ لباسهایت کثیف و اتو نکرده است ؟ غذایت آماده نیست؟ توهین و بی احترامی کردم؟ جواب چرندیات پدرت را دادم؟ فضولیهای خواهرت را به رویت آوردم؟

جوابش سیلی بود که به صورتم خورد ، حق نداری درمورد خانواده ام حرفی بزنی تولیاقت زندگی خوب را نداری ....

- اصلاً واسه چی صلاح و مشورت نکرده رفتی حساب پس انداز باز کردی میخوام بدونم این کارها را کی به تو یاد داده؟  حالا که اینطوره از این به بعد حق سرکار رفتن را هم نداری.

- آهان پس بگو دردت چیه ؟ بالاخره حرص همه درآمد چیه هفته ای صدو پنجاه دلار پرید غصه میخورید.  برام مهم نیست که برم سرکار یا نه وظیفه توست خرجم را بدهی حالا هم بدان اگه نروم سرکار مطمئن باش توی خانه هم دست به سفید و سیاه نمیزنم و باید تکلیفم را معین کنی.

اینبار همه چیز جهنم تراز قبل شد با وصف اینکه من نیز کوتاه نمی آمدم . روز یکشنبه که همه دور هم نشسته بودند ، رفتم برای خود چای ریختم و بدون کلامی حرف از آشپزخانه بیرون آمدم دایی فحش داد و کمی مکث کردم و دوباره برگشتم با ناراحتی گفتم : خیلی برات متأسفم همیشه فکر میکردم توی فامیل و خانواده اگر آدم انسان و باشخصیتی است فقط تو ئی اما حالا برعکس فکر میکنم بی شخصیت ترین و پست ترین فردی که باعث سرافکندگی کل فامیل است خودتی نه درست تربیت شدی و نه درست توانستی بچه هایت را تربیت کنی آنقدر بدبختی که حتی زنت همه جا نشسته و میگه سربار هستی و خرجت را میدهد بدبخت اگر من مادر فلان هستم دخترخواهرخودتم اگر فلان هستم عروس خودت هستم پس کلاهت را بزن بالاتر که بی غیرتی تمام  وجودت  را گرفته.

تا اون لحظه همشون با چشمهای گرد شده به دهانم خیره شده بودند و هیچکس متوجه زندایی نبود که مرتب خودش را میزد و میگفت بسه بسه...

به اتاقم برگشتم و در را محکم بهم کوبیدم دلم خنک شده بود دقایقی نگذشت که امیر به اتاق آمد خود را مشغول کتاب خواندن کردم به آرامی کتاب را ازدستم گرفت و کنار گذاشت .

-        از طرف بابا واقعاً معذرت میخوام کلی باهاش بحث کردم که چرا اینطوری باهات حرف زد.

-        احتیاج به بحث کردن نبود بار اولش که نبوده اما دیگه اجازه نمیدم هرکس هرغلطی میخواد انجام بده.

-        دوست داری باهم بیرون بریم و  هوایی تازه کنی

-        جداً از کی تابحال فکر من افتادی نه جونم برو باباجونت یا آبجی جونت رو ببر بیرون مبادا دلشون بترکه

-        چکار کنم تا تو این قضیه را فراموش کنی

-        بهترین کاری که میکنی هرچه سریعتر طلاقم بده تا هم من راحت بشم هم تو و تمام خانواده ات ...........

  بعد از چندسال اولین باری بود که عقده دلم را خالی کردم  دیگه تصمیم قطعی خود را گرفتم ازاو جدا شوم این زندگی اصلاً ارزش ماندن ندارد چهار سال تلاش خسته کننده به عشق اینکه یه روز همه چیز درست میشه اما زهی خیال باطل

********************

یک ماه  از آن روز گذشت نه باکسی حرف میزدم نه گلایه ای میکردم .             با پیگیری های مکرر برنامه جدائیمان درشرف وقوع بود بالاخره برایم بلیط برگشت به ایران را فراهم کرد. هرروز سرگیجه داشتم حالا دیگه تهوع و سردرد های مداوم هم اضافه شد. دردلم غوغا بود روزی که میخواستم به ایران برگردم زندایی جلو آمد و گفت خیلی اشتباه میکنی که داری جدا میشی تو حالا متوجه نمیشوی ولی خیلی خوشبخت بودی دلم میخواست بامشت به سرورویش بکوبم گفتم آره از این خوشبخت تر امکان نداره امیدوارم همینگونه که من زندگی کردم  به سر فریبا هم بیاد همین همسرو خانواده همسری که من داشتم، داشته باشد . با پریشانی گفت چطور دلت میآد اینطوری حرف بزنی میدونی چقدر زجر کشیده ، گفتم من که نفرین نکردم مگه نمی گی من خیلی خوشبختم و از کنارش گذشتم و بدون آنکه با هیچکدام خداحافظی کنم از پیش آنها رفتم.

********************

به ایران که رسیدم تهوع و سرگیجه ام بیشتر شده بود یکی دو هفته گذشت به دکتر مراجعه کردم ، پس از آزمایش متوجه بارداری شده ام مثل دیوانه ها توی خیابان راه میرفتم و بحال زار خود گریستم  به بدبختی ها به روزهایی که سختی کشیدم و دم نزدم به تهمتهایی که زدند و سکوت اختیار کردم بدبختی ام کم بود یکی دیگه هم اضافه شد. دومین تصمیم مهم زندگیم را گرفتم و آنهم سقط جنین بود بچه ای که باید  بی پدر بزرگ میشد نباید میماند و سختی میکشید. یادم آمد که یکبار به امیرگفتم گمان کنم حامله هستم دستش را مشت کرد و گفت خدا بهت رحم کند اگر حامله باشی آنقدر میزنمت تا هم خودت و هم بچه ات از روی زمین محو شوید. پس وقتی او از بچه متنفر بود  چرا نباید سقط میکردم .اصلاً با آنهمه سختی هایی که برمن روا داشتند چرا باید یادگاری داشته باشم.

*****************

حال خاطرات گذشته نه چندان دور  تمام شد فرزندی که در شکم میپروراندم را سقط کردم ، برای سرگرم کردن خود مشغول به کار شدم و آنچه از آن روزها باقی ماند خاطراتی تلخ که به تجاربی شیرین مبدل گشت. غروب را سپری کردم و درجاده سپیده صبح قدم گذاردم و باید راهی طولانی را طی کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:13  توسط نرگس صادقی  |